آبادی سال اول، شماره‌ی اول تابستان۱۳۷۰
معمار و ماشین فرانک لویدرایت ترجمه:فرزانه طاهری
ماشین ابزار کار معمار است، چه بخواهد و چه نخواهد، باید معمار بر ماشین سلطه یابد وگرنه ماشین او را در چنگ خود خواهد گرفت. ‏ماشین؟ ماشین چیست؟ ‏ماشین عاملی است که انسان به مدد مغز خود و به شکل خود آن را خلق کرده است تاکارهای تخصصی سطح بالا را به طور مکانیکی، خودکار، و بی امان، و ارزانتر از انسان انجام دهد. و کاهی هم بهتر از انسان.   ‏ماشینهای   تکامل یافته شباهت حیرت آوری با مکانیسم خود ما دارند. هر کسی می‌تواند قیاس کند. می توان هر سیستم ماشین را گرفت و بافرایند انسانی مقایسه کرد. ماشین به عنوان یک ابزار و نه یک اصل در جهان ما تازگی دارد، تازه وارد است اما از همین حالا فاتح شده است.   ‏توفیق ماشین انسان را از آرمانهای قدیمیش محروم کرده است. چون آن آرمانها به کارکرد فردی دستها و پاهای انسان مربوط بودند.   ‏حال به جای پا چرخ داریم. به جای دست، جانشینانی ظریف، به جای نیروی انگیزش، اشیایی مکانیکی از ورشو و آهن که همانند قلب و مغزی محدود عمل می کنند.   ‏به جای نیروی حیاتی مواد منفجره یا منبسطه داریم. جهان ابداع و ابتکار. بخش عظیمی از انرژی خلاق مغز مدرن را به خود جذب می کند و به تدریج بر زحمات طاقت فرسای بشری غلبه می کند.   ‏ماشین موتوری است برای رهایی یا بردگی. بستگی به هدایت دست انسان و نحوه کنترل آن دارد، چرا که خود از عهده کنترل خود برنمی آید.   ‏ماشین خود اراده‌ای برای انجام کار ندارد. انسان هنوز در پشت هیولایی که خود خلق کرده است حضور دارد. اگر او نبود، هیچ کاری از این هیولا برنمی‌آمد. ‏گفتم هیولا و چرا نه ناجی؟ چون ماشین هرگز برتر از ذهنی نیست که آن را هدایت می کند یا به کار می اندازد و متوقف می کند. حرص و آز شاید با آن همان کاری را بکند که انسان در «آن شکوه یونان و جلال روم» با بردگان کرد به اضافه اینکه می‌تواند این کار را در بی نهایت دفعات مکرر بکند.حرص و آز ذات بشری شاید حالا به آنجا برسد که به مدد ماشین، کل بشریت را به بردگی بکشاند. چون پیشرفت به مدد ماشین بسیار سریع و گسترده بوده است. هر کسی که تامل بورزد و این خدای قربانی طلب ماشینی مدرن را وارسی کند و با حوصله آن را از جنبه‌های متعدد در نظر آورد، این را به وضوح خواهد دید.   ‏خوب، که چه؟ انسان در تمامی اعصار فشار قدرتها را تحمل کرده، به بردگی کشانده شده، میلیون میلیون استثمار و کشتارشده است. این کارها را همان اراده‌ای با اوکرده که دست و پاها را به کار می انداخته است.   ‏اما یک تفاوت هست، تفاوت میان تیر و کمان و باروت. انسانی که بر ماشین فرمان می راند، می تواند یک تنه میلیونها انسان را به بردگی بکشاند یا کشتار کند،حال آنکه سابق بر این، قتل عام میلیونها انسان دست کم هزار تن را لازم داشت، و انسان پشت ماشین ذره‌ای عذاب وجدان نمی کشد. او فقط نیرویی غیرمشخص را آزاد می کند.   هر چه از جنایتکار بودن ماشین بگوییم، درباره خدمتگزار بودن آن هم صدق می‌کند. ماشین کدام یک از اینها خواهد بود؟ تصمیم با هنرمند خلاق است و نه هیچ کس دیگر. این موضوع فقط از جنبه های فرعیش موضوعی است مربوط به جامعه شناسی و علم.بحث در وهله اول بر سر استفاده از ماشین برای حفظ زندگی است و نه نابودی آن.بر سر آنکه انسان‌ها زندگی سرشارتری داشته باشند.کاربرد ماشین فقط در صورتی به حفظ زندگی به معنای حقیقی آن مدد می‌رساند که اندیشه‌ای که آن را کنترل می کند،زندگی و نیازهای آن را، آن چنان که هست، درک کند و ماشین را هم آن قدر خوب بشناسد که از آن همان کاری را بخواهد که به خوبی از عهده‌اش برمی‌آید و به همان منظور از آن استفاده کند.
در همین ارتباط بخوانید!  سخن نخستین(اولین سرمقاله آبادی) | سید رضا هاشمی
  ‏هرعصر و دوره‌ای تکنیک خود را داشته است، تکنیک هر عصر یا دوره‌ای همیشه تعیین کننده نوع سیستم وابزارهای آن بوده، یا سیستمها و ابزارهای آن تعیین کننده تکنیک آن عصر و دوره بوده است. مهم نیست که به چه صورت بیان کنیم، امروز هم همین مسئله کاملا صادق است. ‏این عصر هم تکنیک ویژه خود را دارد که متاسفانه لیاقتس را ندارد.سیستم عوض شده است. ماشین دیگر ابزار معمول کار ماست.   ‏امریکا (یا بهتر است بگوییم یوسونیا usonia یعنی ایالات متحدد _ چون کانادا و برزیل هم جزو امریکا هستند)، ایالات متحده امریکا وابسته به ماشین وبه حد وحشت انگیزی ساخته ماشین است. خوب، تا به امروز این اندیشه پشت ماشین که کنترل آن را به عهده داشته است، با آن چه کرده که وجود و حضورش را در جهان ما توجیه کند؟ چه کاری را به آن محول کرده است که با طبیعت آن متناسب باشد؟ استفاده ازآن، جزتسریع حرکت، چه رشدی را در زمینه تکنیک ایجاد کرده که بتوان آن را خدمت به زندگی یا تلاش برای حفظ آن به حساب آورد؟   تولید کمی؟ بله. ما به عوض هر یک شیئی(۱) که در اعصار یا دوره‌های قبلی داشته‌اند ده تایش را داریم. اما وقتی پای کیفیت زندگی جاری در آن به میان می‌آید، می‌بینیم که ارزش یک شیء کمتر از یک دهم ارزش همان شیء در روزگار گذشته است.   سودمندی بدون ظرافت و زیبایی مانده و بس، زندگی خلاقی که باید در اشیاء باز تابیده شود، دیگر مرده است. با بی حرمتی از گذشته تغذیه می‌کنیم،و به قصد اصلاح آن مثله‌اش می‌کنیم.هیچ چیزی خلق نمی‌کنیم،فقط از یک چیز ده تایش را تولید می‌کنیم.تا جایی که روح شیء را از آن می‌ستانیم و می‌کوشیم تا به همین لاشه،یا پوسته یا صدف – یا هرنامی که بتوان بر آنچه که در دست داریم – دل خوش داریم.   ‏ همه اشیاء ساخته دست انسان از زندگی برخوردارند. برخورداریشان از زندگی ممکن است به آ نجا برسد که علاوه بر رفع نیازهای مادی آن زندگی که در خدمتش هستند، ماهیت آن خدمت را در شکلی که به عنوان شیء می گیرند بیان کنند. زیبایی این اشیاء در همین نهفته بود، این اشیاه گواه کیفیت زندگی کسانی بودند که از آ نها استفا‌ده می کردند. برای نیل به این مقصود، عشق در ساخت آنها مداخله می‌کرد. بود و نبود لذت ناشی از این عشق که به این اشیاء جان می‌بخشیده می‌تواند کیفیت تمدن سازنده این اشیاء را اثبات یا نفی کند.   ‏به آثار به جامانده از تمام تمدنهای بزرگ که به مرور زمان شکوفا شده وسقوط ‏کرده‌اند بنگرید و این عشق را بعینه ببینید که به هیئت لذت و شوقی وافر در ساخت اشیاء حضور دارد. هنرمندان خلاق، پیشه ورانی که عشق به ساختن آ نان را عاشق ساخته هایشان کرده بود، به این ساخته‌ها زندگی بخشیده‌اند. و هزاران سال پس از مرگ انسانهایی که عشقشان به  زندگی و درکشان از آن در این اشیاء‌ جلوه‌ گر شده است، باز به زندگی خود ادامه می‌دهند. ما با اشتیاق تمام آنها رامطالعه می‌کنیم و باعشق به تحسینشان می‌پردازیم ومی‌توانیم از آنها راز زیبائیشان را بیاموزیم.
در همین ارتباط بخوانید!  استاندارد کردن،روح ماشین | فرانک لوید رایت
‏آیا چنین می کنیم؟   با این میراث مقدس چه می‌کنیم؟ چینه دان ماشین را بی‌امان می‌انباریم تا حتی الامکان از هر یکی صدتا یا هزار تا به دستمان برسد، تولیداتی که عاری از هر احساسی، فقط ازسر جهل و میل به حضور گسترده و همه جاگیر ساخته هایمان ساخته می شوند و اسمش را هم پیشرفت می گذاریم.   پس می توان گفت که ‌((تکنیک‌)) ما در باز تولید و تقلید وحضورگسترده خلاصه می شود. شکلی است از فحشا که اعصار دیگر از آن مصون بودند، تا حدودی به این علت که تقلید یک کاردستی به وسیله دستی دیگراحمقانه بود. دست رضا نمی‌داد، اما ماشین صد درصد رضا می‌دهد. میلیونها تن نیزحالاراضی‌اند از اینکه نتیجه تقلید اشیائی را در اختیار دارند که هیچ پیوند صمیمانه‌ای با درک انسانی اولیه شان ندارند. نسخه بدل اشیائی که زمانی آینه تمام نمای قلب و فکر یا بالاتر از آن، روح آنهایی بود که عشقشان به زندگی را منعکس می‌کرد.   ‏آیا ما اهالی یوسونیا (ایالات متحده) به اندازه، همه جوامع دیگر عاشق زندگی هستیم؟ آیا علتش این است که حالامی‌خواهیم زندگی را به شکل کمی هم مالک بثسویم، بی آنکه به کیفیت نازل آن توجه کنیم،و آیا می‌خواهیم کل زندگی را به شکل کنسروی که از مدتها پیش آماده شده است تصاحب کنیم؟ آدم می‌تواند با غذای کنسرو شده خیلی خوب زنده بماند - اما آیا یک ملت می‌تواند به زندگی بسته بندی شده موجود در همه چیز و صرف توصیف ابتدایی و حیوان وار آن زندگی بسنده کند و تا بی نهایت ادامه دهد؟   شعر بسته بندی شده. موسیقی بسته بندی شده، معماری بسته بندی شده. تفریحات بسته بندی شده، که تمامیشان را ماشین بسته بندی کرده است.   شک دارم که بتواند، اما می‌بینم این نوع زندگی در اطرافم جریان دارد. ولی روزی به بن بست می رسد.   ‏باید تکنیکی فراهم آوریم که عشق مارا به زندگی آنگونه که خود می‌خواهیم در اشیاء زندگی ما بدمد و از ماشین به منزله ابزارکار خود به نحو احسن اسفاده کنیم والا دیری نخواهد گذشت که در زندگیمان و در هیچ چیز دیگر اثری از حیات نماند.   ‏چگونه این کار را بکنیم؟   ‏خوب آدم چطور بر ابزار کارش مسلط می‌شود؟ در وهله اول طبیعت آن را می‌شناسد و به تجربه می‌فهمد که بهترین کاری که می‌تواند انجام دهد چیست و چگونه باید انجامش داد.   بهتر است معماران در ابتدا همین کار را با ماشین بکنند.معمارها ارباب ابزار صنعتی حوزه کار خودند یا باید باشند.آنان مفسران عشق به زندگی در حوزه خودند یا باید باشند.   ‏باید بیاموزند که در پس زمینه آن زندگی،این عشق را بیان کنند وگرنه به حرفه خود خیانت کرده‌اند. باید چنین شود والا قدرت آنها در مقابل کاهنان اعظم تمدن در یک دمکراسی،هرگز بر مسندی که چنین مورد نیاز است نخواهد نشست.بنا یا گچکار و نجار،مجسمه‌ ساز یا نقاش بودن فعلا چندان دردی از معماران دوا نمی‌کند.   ‏اینطور که از معماری این معماران. که شکی است بد از رویه آرایی مبتذل کار مهندسی یا ساختمان. پیداست، گویی هر گونه رابطه درونی با زندگی را نادیده می‌گیرند و در جایی دیگر ایفای نقش می‌کنند که دیگر ربطی به معماری ندارد.پول‌های کلان در بازسازی سبکهای قدیمی. افراط در راحتی مرده لحظه فعلی، مردمی چند زبانه، نیاز به معماری ‌((حاضر و آماده‌)) برای پوشاندن ردایی برازنده یا باب روز بر اسکلتهای فلزی، سلیقه زهرآگین این دوره، این بهانه ها دست به دست معماران داده‌اند و با توطئه مشترک مارا به اینجایی رسانده‌اند که هستیم، یعنی گرفتار در چنگ ماشین. معماران با غرور حاصل کار را نشانمان می‌دهند. من که نمی‌توانم این کار را بکنم - در آنچه رخ داده است هیچ عظمت یا دست کم هیچ مایه افتخاری نمی‌بینم. تا به حال چنین اتلاف ثروت اسفباری رخ نداده است. در هر تحلیل اندک عمیق، باید به دلایل متعدد، از آنچه می توانیم به‌((خودمان‌)) نشان بدهیم، شرمنده باشیم.
در همین ارتباط بخوانید!  متن پیام حضرت حجت الاسلام والمسلمین اکبر هاشمی رفسنجانی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران،به مناسبت تشکیل نخستین کنگره سراسری اولین دوره سازمان‌های نظام مهندسی کشور،20-22 خرداد 1370
  ‏امروز که به معماری خود نظر می کنیم. می‌بینیم که بخش اعظم آن مبتلا به بیماری سطحی نگری است. دست کم می‌بینیم که هیچ  گوشت و خونی ندارد مگر از لحاظ «کمپوزیسیون» و هنرمندان مدرن،مگر معماران،مدتهاست که دیگر حرفی از «کمپوزیسیون» نمی‌زنند.   ‏اما خوشبختانه این اعتقاد روز به روز راسختر می‌شود که معماری فقط دوبعدی نیست - بعد سومی هم دارد که می‌توان آن را به معنایی روحانی کیفیت وحدت یا کیفیتی تعبیر کرد که بدان وحدت می‌بخشد.   ‏کیفیت زندگی در ‌«اشیاه‌» ساخته دست انسان همانی است که در درختان و گیاهان و جانوران هست، و این مسئله درباره راز شخصیت آ نها که همان ‌«سبک‌» است نیز صدق می‌کند.کیفیت مادیت یافتن روح است.   ‏روشنتر بگویم، معماری گناه را به گردن ماشین می‌اندازد و درباره خود و در درون خود دروغ می گوید و چنین می شود که سرو کله معماری به خاطر معماری پیدا می شود - سخن یاوه‌ای برخاسته از احساسات آ بکی. منظورشان هم از این نوع ‌«معماری‌» همان ساختمانهایی است که زمانی ساخته شد که آدمها پیشه‌ ور بودند و مصالح و ابزار هم متفاوت بود، و نمی فهمند که معماری همان روح باعظمت و زنده‌ای است که پشت همه این بناها حضور دارد - روحی زنده که به یمن آن این اشکال (ساختمانها) چون سند والای زمانه بذرافشانی و خرمن دیگری متفاوت با زمانه ما، در گذر زمان بر ساحل بر جای مانده است.   روحی که هنوز زنده است، فقط برای آنکه آن را انکار کنیم و به استناد احکام آکادمیک خود که تصریح می کنند آن روح خود همین ساختمانهاست و بس، در باره‌اش دروغها بپردازیم. چرا چنین حکم احمقانه ای باید داد؟ این پرسش رابه انحای مختلف در جاهای مختلف از معماران مختلف پرسیده‌ام و همیشه مجبور شده‌ام خود پاسخش را بدهم. چرا که در پشت این حکم هیچ فلسفه‌ای نیست که جلو از هم پاشیدنش را بگیرد مکر انکار یا خیانت. در عوض، آموزه شان مصلحت اندیثی است که فقط به درد فرصت طلبان اجتماعی و ساختمان سازان ذهنی یا «مکاتب» می‌خورد. معنی دیگری هم ندارد.   ‏ماشین شکوه نمی‌کند - مدام اینها را می‌بلعد و بی وقفه می‌گرید و خوراک بیشتری می‌خواهد.   ‏بیشتر از این را از کجا باید آورد؟همین حالا هم تقریبا همه ‌«دوره‌های‌» کشف شده را چندین و چند بار رفته و برگشته‌ایم تا به ‌«مذاق‌» این زمان حال فاقد عمق خوش بیاییم.   ‏حالا گویی زمان آن رسیده است که به معماری چون وجودی زنده بنگریم و عناصر حیاتی آن را به نحوی معتدل بررسی کنیم.   ‏پس بیایید ببینیم که طبیعت در این میان چه نقثس دارد و بگذاریم به عوض مصلحتهای زمانه، اصول راهبرمان باشند. آنان که در معماری تازه نفس‌اند این کار را خواهند کرد. اغلب آنهایی که باموفقیت در این زمینه به کار عملی مشغول‌اند، دیگر نمی‌تواند از قید موفقیتهایشان رها شوند، روی سخن این جستارها با همان جوانان تازه نفس است.*   *FRANK LIOYD WRIRHT,(IN THE CAUSE OF ARCHITECTURE:۱ THE ARCHITECT AND MACH-INE)1927 آبادی تابستان۱۳۷۰