آبادی سال دوم،شماره‌ی پنجم تابستان ۱۳۷۱
برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی و تناقضهای آن جیل گرانت ترجمه مینو آزاد
در حال حاضر برای تعریف خصلتهای ویژه یک محیط مسکونی (( مطلوب )) دو نوع الگوی برنامه ریزی متفاوت به کار گرفته می‌شود.این دو مدل متکی بر برداشتهای مختلفی از نیازهای انسان در یک محیط مسکونی و تصاویر متفاوتی از ویژگیهای یک محله (( ایده آل )) است. تنها معدودی از برنامه ریزان معتقدند که تناقضی آشکار در استفاده همزمان از این دو مدل متفاوت که ریشه در دورانهای تاریخی متفاوتی دارند،وجود دارد. این باور هم می‌تواند بازتاب ماهیت کار برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی ( به عنوان هنر، و نه علم ) باشد و هم منعکس کننده این واقعیت که برنامه ریزی برای این مجموعه‌ها در زمینه فرهنگی ویژه‌ای صورت می‌پذیرد. تنها معدودی از برنامه ریزان معتقدند که تناقضی آشکار در استفاده همزمان از این دو مدل متفاوت که ریشه در دورانهای تاریخی متفاوتی دارند، وجود دارد. این باورهم می‌تواند بازتاب ماهیت کار برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی (به عنوان هنر، ونه علم) باشد و هم منعکس کننده این واقعیت که برنامه ریزی برای این مجموعه‌ها در زمینه فرهنگی ویژه‌ای صورت می‌پذیرد.برنامه ریزان نه تنها آنچه را که دردوران تحصیل  آموخته‌اند،بلکه در عین حال مسائل مهم جامعه شهری را در کار برنامه ریزی منعکس می‌کنند. ارزشهای فرهنگی جامعه شهری ضرورتا در تصمیماتی که برنامه ریزان در زمینه طراحی محلات مسکونی اتخاذ می‌کنند تاثیر می‌گذارد وعلاوه بر آن ماهیت نظری وعملی برنامه ریزی نیز از این ارزشها تاثیر می‌پذیرد. مردم کانادا برنامه ریزی برای مجموعه‌های مسکونی را به عنوان بخشی از فرهنگ عمومی جامعه خود درسالهای پس از جنگ جهانی دوم پذیرفتند. امرو‌زه بسیاری از مردم این کشورمفهوم (( ‏یک مجموعه مسکونی برنامه ریزی شده )) را درک می‌کنند، وکم و بیش می‌توانند شکل ایده آل این نوع مجموعه‌ها را در نظر مجسم کنند.کاناداییها مقررات منطقه بندی را به عنوان مکانیزمی اساسی برای حفظ ((خصلت ویژه)) محلات و((ارزش))املاک پذیرفته‌اند. وقتی که یک سازنده پیشنهاد احداث یک بنای بلند را مطرح می‌سازد، یا وقتی همسایه‌ای یک انباری بدنما درملک خود احداث می‌نماید،مردم به ادا‌ره برنامه ریزی شهر تلفن زده و شکایت می‌کنند.   ‏در واقع،برنامه ریزی به عنوان یکی از وظایف حکومت در این کشور پذیرفته شده است. اما کاناداییها نیز مثل مردم سرزمینهای ‏دیگر،غالبا ارزشهای اجتماعی متضادی را باور دارند. مدلمای متناقضی که برنامه ریزان در طراحی فضاهای مسکونی به کار می‌گیرند بازتاب تضادهایی است که جزو خصایل ویژه جوامع صنعتی مدرن شمرده می‌شود. مثلا در ‏فرهنگی که حق مالکیت شخصی در آن از بیشترین ارزش برخوردار است،برنامه ریزان اغلب به بحث در مورد منافع عمومی حاصل از تعیین کاربری ویژه برای اراضی می‌پردازند. متاسفانه درهیچ یک ازمدلهای برنامه ریزی برای مجموعه‌های مسکونی مشکلات واقعی ریشه‌یابی نمی‌شود. در استفاده ازهردوی این مدلها فرض بر این است که طرح خوب می‌تواند مشکلات اجتماعی را حل نماید.   دو مدل برنامه ریزی برای مجموعه‌های مسکونی مدل اول:حومه‌های سبز   ‏سراسر امریکای شمالی پر است از (( حومه‌های سبز)).بسیاری از کاناداییها در یکی از این حومه‌ها بزرگ شده‌اند.در این مناطق خانه‌های ویلایی ( تک خانواری) مجزا از هم در چمنی وسیع قرار گرفته‌اند،حیاطهای آنها محوطه سازی شده،کودکان در پارکها بازی می‌کنند دود دودکش هیچ کارخانه‌ای هوا را آلوده نمی‌سازد،و هیچ کس در این مکان مقدس خانوادگی کار نمی‌کند.این تصویری از آن حومه شهری است که رویای طبقه متوسط مردم امریکا و کاناداست.   تاریخ پیدایش مفهوم (( حومه سبز))با تاریخ تولد مفهوم (( باغشهر ))ابنزهوارد مقارن است.تصویری مبتنی بر سوسیالیسم تخیلی از شهرکی اقماری محاط در کمربندی سبز از زمینهای کشاورزی.باغشهر تجسم آرامش و زیبایی روستا-شهرهای انگلیسی بود که جایگزین ازدحام و آلودگی شهرهای صنعتی شد.هوارد(۱۹۰۲)در باغشهر خود برای همه اقشار جایی ویژه منظور کرده بود،اما سازندگان حومه‌های سبز در امریکای شمالی این حومه‌ها را فقط برای اسکان اقشار متوسط و مرفه ساختند.در این حومه‌ها چندان جایی برای فقرا در نظر گرفته نشده است.   ‌ از سال ۱۹۱۴ ‏به بعد، توماس آدامز و پیروان او این الگو را در سراسر کانادا رواج دادند. اگرچه برخی از اجزای این مدل در طی زمان دستخوش تغییر شد، اما ایده اصلی آن یعنی به وجود آوردن محیطی نیمه روستایی، محفوظ و جدا از شهر برای اقامت خانوار هسته‌ای دست نخورده باقی ماند. برنامه ریزان و سازندگان هزاران شهرک را براساس این مدل طراحی کرده و ساختند. مردم کانادا حومه‌های سبز را محیط مسکونی ایده‌آل تلقی می‌کردند. اگرچه بسیاری ازبرنامه ریزان این حومه‌ها را مجموعه‌هایی فاقد ‏تنوع و ((خنزرپنزری)) می‌دانستند که از تولید انبوه حاصل آمده بودند ، اما عموما فرضشان بر این بو‌ده وهست که این حومه‌ها ((آن چیزی هستند که مردم می‌خواهند)).
در همین ارتباط بخوانید!  معمار و ماشین، فرانک لوید رایت
  ‏مدل۲: شهر قابل کنترل ‏بلافاصله پس از آن که نسل حاصل از انفجار جمعیت در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ به سن بلوغ رسید،امریکای شمالی دستخوش تحول سیاسی و اجتماعی قابل ملاحظه‌ای شد و بیکاری و میزان جرایم افزایش یافت،و شهرها اغلب به میدان جنگ تبدیل شد.جنبشهای حقوق مدنی(به ویژه در ایالات متحده امریکا)و اعتراض به عملکرد دستگاه حاکم نشان دهنده نگرانیها و خواستهای تازه مردم بود و بسیاری از این جنگ‌ها بر سر مسائل مربوط به فضاهای محلات رخ داد.مثلا نوسازی شهری با عکس العمل شدید اقلیتها و اقشار کارگری رو به رو شد.   ‏در این محیط پرتنش بسیاری از مردم در تلقی حومه‌های سبزسنتی به عنوان ((محیط مسکونی مطلوب)) ‏تردید کردند. منتقدانی مثل جین جاکوبز (۱۹۶۱) گناه مشکلات شهرهای امریکا را به گردن روشهای سنتی برنامه ریزی انداختند.پارکهای شهرهای بزرگ امریکا ماوای اوباش و فروشندگان مواد مخدر شده بود. بافت مراکز این شهرها در حال ویرانی بود. جاکوبز استدلال می‌کرد که خیابانهای شلوغ امن و پر رونق هستند. او معتقد بود که ترکیب مغازه‌ها وخانه‌ها محیطی زنده پدید می‌آورد.   ‏آثار اسکار نیومن (۱۹۸۰ و ۱۹۷۲) مفهوم (( فضای قابل کنترل )) ‏را رایج کرد. نیومن استدلال می کرد که در واحدهای آپارتمانی بزرگ مردم نمی‌توانند قلمرو زندگی خود را به خوبی کنترل کنند، و خانوارهای فقیر نباید در ساختمان‌های بلند بزرگ و بی‌هویت زندگی کنند. به اعتقاد او ساکنان مجموعه‌های مسکونی باید بتوانند فضاهای باز محیط زندگی خود را کنترل کرده و نگذارند هر بیگانه‌ای به این فضاها تجاوز کند. نظرات او با استقبال مخالفین احداث خانه‌های ارزانقیمت دولتی و نیز مخالفین احداث بناهای بلند روبه رو شد.   مدل فضاهای مسکونی امن و زنده که  با توجه به دیدگاههای نسل حاصل از انفجار جمعیت شکل گرفت، توجهی خاص به شهر دارد. در این مدل،خانه سازی در فضای پرشهری با تراکم متوسط و زیاد و به صورت چند خانواری تشویق می‌شود، و احداث شبکه‌های شطرنجی و تفکیک زمین به قطعات کوچک مطلوب تلقی می‌گردد. این مدل در جستجوی جامعه ومشرب شهری است، و به ندرت اجازه احداث فضاهای بازعمومی (کنترل نشده) را می‌دهد. در آن کاربری مسکونی با سایر استفاده‌ها به ویژه کاربری تجاری دم هم می‌آ‍‌میزد. ایمنی مسئله اصلی آن است، و حتی ادارات پلیس نیزهم مدافع تز امکان پیشگیری از وقوع جرایم ازطریق طراحی محیط شده‌اند.   ‏دولتها درجستجوی راهبردهایی برای(( ‏تجدید حیات)) طرحهای خانه سازی ارزانقیت ازمدل شهر قابل کنترل الهام  گرفتند. تنها معدودی ازبرنامه ریزان با این فرض که زندگی دربناهای بلند برای اقشار تنگدست مناسب نیست،به مخالفت پرداختند. الگوی جدید خانه سازی برای اقشار تهیدست شامل واحدهای تعاونی متشکل از مجموعه‌های چند خانواری است. در کانادا واحدهای متعددی از این نوع (وغالبا بلند مرتبه) برای شهروندان سالمند ساخته شده، و تعداد اندکی واحدهای کم ارتفاع برای دیگر خانوارها احداث گشته است.با پیروی از توصیه‌های نیومن دولتها می‌توانند تعداد خانوارهای کم درآمد را درجمع مستاجران این واحدها- که با حمایت مالی دولت ساخته می‌شوند- به حداقل کاهش دهند. بنابراین تعداد واحدهای ساخته شده هرگز با نیاز به سرپناه ارزانقیت برابری نخواهد کرد.   ‏به موازات پیشرفت در زمینه احداث خانه‌های ارزانقیت و اجرای طرحهای ((‏تجدید حیات شهری)) ‏در چارچوب الگوی شهر قابل کنترل در مرکزشهر،سیاستهای پرداخت وام و مقررات برنامه ریزی استاندارد احداث حومه‌های سبز به عنوان انتخاب ارجح طبقات متوسط را تشویق می‌کنند. ماهیت دوگانه سیاستهای دولت کانادا در این زمینه بازتاب مسئله گسترده تری است که امروزه حرفه برنامه ریزی در این کشور با آن رو به روست: نقش برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی در یک جامعه سرمایه داری چیست؟
در همین ارتباط بخوانید!  استاندارد کردن،روح ماشین | فرانک لوید رایت
  استفاده همزمان از این دومدل را چگونه می‌توان توجیه کرد؟   ‏هردوی این مدلهای محله (( مطلوب)) از ارزشهای فرهنگی مهمی درجامعه کانادا نشئت گرفته‌اند.مردم اغلب ارزشهای متناقضی را به طورهمزمان می‌پذیرند بدون آنکه اغتشاشی درذهنشان پدید آید،وحتی به سادگی درموقعیتهای مختلف ارزشهایی متفاوت را برای یک امر واحد قائل می‌شوند. به نظرمی‌رسد که این امردرمورد برنامه ریزان نیز صادق باشد.درواقع،بسیاری از برنامه ریزان با وجود هردوی این مدلها در شرایط خاص موافق هستند،یا حتی درمواردی عناصری از آنها را با هم ترکیب می‌کنند.   ‏ازیک طرف حومه‌های سبز مظهر ارزشهایی است که با تصویر کاناداییان از خانواده(( ‏ایده آل )) تطابق دارد.خانواده‌ای که مادر محور آن است وخانه‌ای که حیاط وسیعش یاد آورخانه‌های روستایی،وخلوتی که با دید وصدای همسایگان آشفته نمی‌شود، با ورودیهای عریضی که نمادی از تنعم است و بیانگرموقعیت یک کانادایی درجامعه.در حومه‌های سبز کودکان می‌توانند بدون آنکه نگران عبور اتومبیلها باشند بازی کنند،و مردم در آنها احساس ایمنی می‌کنند. زندگی کردن دراین حومه‌ها به مردم امکان زندگی کردن در میان جمعی را می‌دهد که کاملا مثل خود آنها هستند. ازهمان قشر اجتماعی و با همان سبک زندگی.دراین حومه‌ها تعلق انسان به اقشار متوسط(( مطلوب ))است. ‏ ‏الگوی شهر قابل کنترل به تنوع و زنده بودن محیط زندگی ارج می‌نهد و دسترسی داشتن به مرکز شهر را مغتنم می‌شمرد. این مدل هم نگاهی حسرتبار به گذشته دارد،اما این گذشته مشرب شهرنشینی محلات مهاجرنشین است نه آسایش روستایی دهکده‌های انگلیسی.متخصصان جوان شهرنشینی،می‌خواهند محلات قدیمی را چنان بازسازی کنند که یادآور خانه‌های شهری اعیان زمیندارنسلهای قبل باشد.حیاطهای کوچک دارای پرچین یا حصار،فضاهای باز قابل کنترلی را به وجود می‌آورد و به مردم امکان می‌دهد که قلمرو زندگی خود را مشخص نمایند.پنجره‌ها،بوته‌ها و گذرهای پیاده امکان نظارت بر فضاها را فراهم می‌سازند. این ترس از وقوع جرم است که نحوه طراحی را تعیین می‌کند. ترکیب کاربریهای مسکونی و تجاری و تنوع در نحوه استقرار آنها احساس زندگی در یک ((مجموعه)) را پدید می آ‌ورد.   ‏درهردوی این مدلها مسئله ایمنی مد نظر قرار می‌گیرد، اما تعبیر هرکدام از این مشکل و راه حلهای آن متفاوت است. حومه‌های سبز از طریق جدا کردن مردم از یکدیگر و جدا کردن پیاده روها از سواره روها ازمردم حفاظت می‌کنند. شهر قابل کنترل با از میان بردن فرصت ارتکاب جرم و افزایش امکان نظارت مردم برفضای عمومی بدین هدف دست می‌یابد. اما هیچ یک از این دو مدل به ریشه‌های مشکلات مردم در زمینه تامین ایمنی خویش نمی‌پردازد.   ‏مدل حومه‌های سبز از بسیاری جهات وابسته به شکلی از خانوار است که دیگر معرف خانوار نوعی در کشور کانادا نیست. اما این شکل خانوار به عنوان یک ((ایده آل)) هنوز در اذهان مردم این کشور پابرجاست. حومه‌های سبز یک محیط زندگی ((ایده آل)) برای یک خانوار ((ایده آل))‏است. شهر قابل کنترل به این الگوی خانواده وابسته نیست و ‏آن را به عنوان یک الگوی بورژوایی طرد می‌کند. ساکنان شهرهای قابل کنترل را زوجهای شاغل (فاقد بچه یا دارای تعداد اندکی بچه)، خانوارهای تک والدی، یا افراد مجرد تشکیل می‌دهند. این الگو می‌کوشد ‏تصویر تاریخی خانوار گسترده را که در آن افراد درمجموعه‌های کوچک اما دارای روابط متقابل و بسیار نزدیک زندگی می‌کردند، احیا کند.   ‏جمعبندی ‏مقررات برنامه ریزی، مثل استانداردهای شهرک سازی و قوانین منطقه بندی ارزشهای فرهنگی خاصی را منعکس می‌کند. برنامه ریزی مکانیزمی است که از طریق آن انسان تصاویر ذهنی خود را به یک نمای شهری تبدیل می‌سازد . این نما بازتاب ارزشهایی است که انسان بدان باور دارد.   ‏ مدلهایی که برنامه ریزان و سازندگان در طراحی و ساخت محیطهای مسکونی به کار ‏می‌گیرند نمایانگر واقعیات و انتظارات فرهنگی ویژه‌ای است که به قیمت نادیده گرفتن سایر واقعیات و انتظارات به دست می‌آ‌ید. معمولا فضاهای ساخته شده قادر به برآورد نیازهای طیف وسیعی از خانوارهای شهرنشین نیستند. اگر هدف برآورد همه این نیازها باشد، باید از نو در مورد حومه‌های ((مطلوب)) اندیشید. امروزه مشکل بتوان خانوار هسته‌ای ایده‌آل را در کانادا یافت. ساکنان حومه‌ها را اغلب افراد مسن، خانوارهای تک والدی و خانوارهای فقیری تشکیل می‌دهند که به دلیل وسعت خانه‌های موجود ناچار شده‌اند به صورت دو خانواری زندگی کنند. در اغلب حومه‌های سبز نیازهای بسیاری از خانوارها نادیده گرفته شده است.
در همین ارتباط بخوانید!  برای اعتلای معماری | فرانک لوید رایت
‏ ‏الگوی شهر قابل کنترل نیز باید مورد بررسی مجدد قرارگیرد. در حالی که سیاستهای اجتماعی و فرهنگی کشور در مواجهه با عوامل مولد فقر و جرم قاصرند نمی‌توان انتظار داشت که ((طراحی و برنامه ریزی خوب)) همه مسائل پیچیده جوامع امروزی را حل و فصل نماید.   اغلب برنامه ریزان به طراحی مکانهایی برای فروش به ثروتمندان بسنده می‌کنند. رویای حرفه‌ای طراحی مجتمعهایی برای سکونت همه خانوارها و ایجاد یک محیط مسکونی مطلوب به ندرت به واقعیت می‌پیوندد. در بسیاری موارد برنامه ریزی درخدمت اهداف بنگاههای معاملات ملکی درآمده و از صورت یک حرفه ((آرمانخواه)) خا رج شده است.   ‏دربدترین حالت،برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی به عنوان یک ابزار فرهنگی برای پشتیبانی و توجیه وضع موجود به کارگرفته می‌شود.پذیرش الگوی شهرهای قابل کنترل قطعا به مفهوم عدم اجرای طرحهای بزرگ خانه سازی برای اسکان اقشارکم درآمد است.پذیرفتن فروض الگوی حومه‌های سبز در مورد انواع خانوارهایی که در این نقاط ساکن خواهند شد می‌توان به محدود کردن خدمات ارائه شده به این نواحی مشروعیت بخشید. مثلا اگردولت بپذیرد که میانگین تعداد زنان ساکن در این حومه‌ها که با فرزندانشان درخانه می‌مانند بالاست،دیگر خدمات مراقبت روزانه از کودکان را در این حومه‌ها گسترش نخواهد داد.   ‏امروزه بسیار دیده می‌شود که برنامه ریزی از پرداختن به بسیاری از مشکلات جدی مبتلا به جوامع شهری ناتوان است. در اصل این مشکلات ریشه در محیط کالبدی ندارند،بلکه از مسائل اقتصادی واجتماعی جوامع صنعتی اواخر قرن بیستم سرچشمه می‌گیرند. میزان بیکاری،به ویژه درمیان جوانان همچنان بالاست. امکان کار تمام وقت محدود شده و بسیاری ازشاغلان، مجبور به کار نیمه وقت شده‌‏اند. مهارت زدایی (به مفهوم بی ارزش شدن کار کارگران ماهر) درنتیجه بازسازی اقتصاد بین المللی، رفاه اقتصادی بخش فزاینده‌ای از اقشار کارگر و متوسط را تهدید می‌کند. حتی در دوران ،(( ‏شکوفایی مختصر)) ‏اقتصادی اواسط دهه ۸۰ ‏،دهها هزار کانادایی بی خانمان شدند و دهها هزار مسکن فقیرانه دیگر پدید آمد. برنامه ریزان نمی‌توانند از طریق ارائه طرحی بهتر یا پیشنهاد مقرراتی قابل انعطافتر بر چنین مشکلاتی فائق آیند.مسئله مهمتر این که غالب برنامه ریزان پرداختن به مشکلات اقتصادی- اجتماعی را از وظایف خود جدا دانسته و حل آنها را به عهده دیگران می‌گذارند. به هرحال برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی باید مفهومی بیش ازبرنامه ریزی برای کاربری اراضی داشته باشد. ‏ جامعه نمی‌تواند از برنامه ریزان انتظار داشته باشد که همه مشکلات مردم را حل کنند. درعین حال ناتوانی برنامه ریزان در پرداختن به کلیه جوانب مسئله نیز قابل توجیه نیست. برنامه ریزان به عنوان مشاور سازندگان و دولتها می‌توانند مسائلی را که هیچ کس بدانها نمی‌پردازد مطرح نمایند. مثلا می‌توانند مقررات برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی را مورد بررسی مجدد قراردهند تا روشن شود که آیا این مقررات برای اعضای کم درآمدتر جامعه که نیاز به مسکن دارند مشکلاتی ایجاد می‌کنند یا نه. امکان تجدید نظر در سیاستهای مدیریت طرحهای خانه سازی ارزانقیمت دولتی نیز قابل بررسی است. شاید اگر مستاجران کنترل بیشتری برمدیریت مجتمعهای مسکونی خود داشته باشند احساس کنند که محیط زندگیشان می‌تواند بهسازی گردد، یا آنکه لازم است برای به دست گرفتن ‏کنترل محلاتی که در آن زندگی می‌کنند تلاش نمایند. موفقیت جنبش تعاونی درتهیه طرحهایی برای ساخت خانه‌های ارزانقیمت با ‏مدیریت ساکنان ‏آتی آنها، الگویی به دست داده که می‌تواند در آینده به طور وسیعی مورد استفاده قرارگیرد. اگر برنامه ریزان بخواهند دریافتن راه حلهایی بالقوه موفق برای مشکلات مبتلا به مجموعه‌های مسکونی مشارکت داشته باشند،باید مفروضات کار خود را مورد بررسی مجدد قراردهند.   ‏این بررسی می‌تواند،با بحث درمورد سمتگیریهای برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی آغاز گردد. تا امروز،در کانادا برنامه ریزی به طورکلی پشتیبان ارزش املاک ‏و مستغلات بوده است.اما کاناداییها ارزشهایی فرهنگی را نیز باور دارند که در رابطه با کیفیت محیط زیست،برابری اجتماعی و استقلال است برنامه ریزان می‌توانند این ارزشها را در روشهای جدید برنامه ریزی برای – مجموعه‌های مسکونی ملحوظ دارند. اگرچه متاسفانه در زمینه فرهنگی موجود که محدودیتهای مالی وترس از کسر بودجه دولت سیاستهای اجتماعی را هدایت می‌کند، پردازش مدلهای جدید برای طراحی محلات ایده‌آل به سختی مورد توجه و قبول قرار خواهد گرفت. مدلهای حومه سبز وشهر قابل کنترل تجسم ارزشهای اجتماعی قدرتمندی هستند.‏مدلهای جایگزین آنها نیز باید از همین ویژگی برخوردار باشند تا بتوانند مورد پذیرش عمومی قرار گیرند. آبادی تابستان  ۱۳۷۱