آبادی سال دوم،شماره‌ی پنجم تابستان ۱۳۷۱
برای اعتلای معماری فرانک لویدرایت ترجمه: فرزانه طاهری
کاری که در اینجا عرضه می‌شود،شاید انقلابی بنماید،اما در واقع هدف از آن نیل به چیزی است محافظه کارانه به بهترین معنای آن. درهیچ جای آن قانون ونظم ذاتی موجود در کل معماری با ارزش ما انکارنمی‌شود؛ برعکس ابرازعشقی است به روح آن قانون و نظم؛ در اینجا آن عناصری که سبب شدند تا الفبای کهن معماری در زمان خود زنده شوند و زیبایی ییابند،با احترام تمام بازشناخته می گردند. ‏ ‏در وهله اول،طبیعت مواد خام را برای شکل گیری وجوه اصلی معماری فراهم آورد و فرمهای معماری هم،به شکلی که امرو‌زه می‌بینیم،از درون همین وجوه رشد کردند و با آنکه قرنهاست سمت وسوی فعالیت ما عمدتا پشت کردن به طبیعت وجستجوی الهام  در کتابها و چسبیدن کورکورانه و بر‌ده وار به فرمولهای خشک و مرده بوده است،اما گنجینه الهامات طبیعت تمام ناشدنی است و چنان غنی که هرچه از آن بردارند باز پایانی ندارد.می‌دانم به ‏محض آنکه کسی هنرهای زیبا را به طبیعت مربوط می‌کند همگان با چه سوء ظنی نگاهش می‌کنند.می‌دانم معمولا بازگشتی که به طبیعت می‌شود از سرکج فهمی است،چرا که معمولا طبیعت را درمعنای بیرونی و مشهودش می‌پذیرند، یعنی طبیعتی که مسخر آنان شده ‏است. اما اگر ذات نگر باشیم،باید بدانیم که برای معمارهنرمند هیچ منبع زیبایی شناختی به اندا‌زه درک قانون طبیعت بارآور و الهامبخش ومفید نیست.می‌دانیم که طبیعت هیچ وقت به طور حاضر و آماده دراختیار نقاش نیست،درمورد معمار هم همین صدق می‌کند.با این همه،طبیعت در پس اشکال مشهودترش ،مکتبی عملی دارد که وقتی وینیولا و ویتروویوس عاجز می‌مانند،همان طور که باید چنین باشد،می‌توان به مدد آن تناسب را درک کرد و آن را در خود پروراند.معمار می‌تواند درهمین مکتب درکی از واقعیت را در ذهنش پرورش دهد که وقتی آن را عملا در کارخود پیا‌ده می‌کند، فراتر از واقع گرایی  درهنرخود می‌رود؛ در آنجا احساسی به او الهام می‌شود که هرگز تا حد احساساتی گری رقیق تنزل نمی‌کند و یاد می‌گیرد که با دستی مطمئن تر مرز بسیار گیج کننده میان چیزهای عجیب وچیزهای زیبا را ترسیم کند.   ‏معمار باید بتواند وحدت را درک کند؛ درکجا می‌تواند این وحدت را چنان که درمکتب طبیعت یافت می‌شود پیدا کند؟ شناخت روابط میان شکل و کارکرد اصل و اساس کارعملی اوست ؛ در چه جای دیگری می‌تواند این درسهای عینی را که طبیعت دست و دلبازی تمام آموزش می‌دهد فراگیرد؟ ‏در کجا می‌تواند تمایز فرمها را که تعیین کننده هویت است مطالعه کند، آن طور که می‌توان آن را در درختان مطالعه کرد.درچه جای دیگری جز در آمیزش با طبیعت می‌تواند اجتناب ناپذیری آفرینش را که مشخصه یک اثرهنری است دو چندان کند؟   هنر ژاپن بیش ازهنرملتهای دیگر با مکتب طبیعت رابطه صمیمانه دار‌د در زبان رایج ومعمول روزمره ژاپن کلمات بسیاری همانند (( ادابوری)) می‌توان یافت که اگر بتوانیم خیلی دقیق تر‏جمه‌اش کنیم می‌شود (( شکل قرار گرفتن شاخه‌های یک درخت)). در انگلیسی چنین کلمه‌ای نداریم،هنوز به آن اندازه متمدن نشده‌ایم که به این چیزها بیندیشیم،اما معمار نه تنها باید اندیشیدن به این چیزها را بیاموزد،باید تازه ‏کردن گنجینه واژگان خود و تجهیز آن با واژه‌های مفیدی به بامعنایی این وا‌ژه را نیزدر این مکتب فراگیرد.   ‏هفت سال این اقبال را داشتم که دستیار آموزگار و معماری بزر‏گ و به اعتقاد من بزرگترین معمار زمانه باشم - آقای لوئیس اچ. سولیوان.   ‏اصول توسط یک نفر یا در یک عصر ابداع نمی‌شوند و تکامل نمی‌یابند،اما ادراک آقای سولیوان و جامه عمل پوشاندن به این اصول در زمانه‌ای که نه ازلحاظ تجاری به صلاح بود و نه در آشفته بازار آن زمان به چشم می‌آمد ،خود در نهایت به مکاشفه‌ای بدل شد‏.در آن زمان جنبه هنری این حرفه دیگر عملا مرده بود؛ فقط سوسویی را می‌شد در کارریچاردسن  وروت مشاهده کرد.   ‏آدلر وسولیوان چندان وقتی برای طراحی ساختمان‌های مسکونی نداشتند.موارد معدودی هم که اجتناب ناپذیر بود، در غیر ساعات اداری نصیب من می‌شد. پس بر عهده من بود تا مبارزه‌ای را که آنان در عرصه ساختمان‌های تجاری آغاز کرده بودند در میدان معماری مسکونی ادامه دهم. از همان سالهای آغاز حرفه‌ام، این کار که می‌بایست یک تنه به آن بپردازم، نصیبم شد. در آن زمان آدمهای همدل‌ اندک شمار بودند و در میان معماران هم نمی‌شد همدلی یافت. به خوبی به یاد دارم که این (( رسالت)) چگونه در اندرونم شعله ور بود، چگونه در آرزوی رفاقت می‌سوختم تا آنکه کم کم با جوانترها آشنا شدم و با چه آغوش بازی به آنها خوشامد گفتم، به رابرت اسپنسر و بعد مایرون هانت و دوایت پرکینز، آرتورهون، جورج دین و هیوگاردن. شکی ندارم که آن روزها برای همه ما روزهایی بود الهامبخش.این اواخر فرصت نداشته‌ایم مرتب با هم دیدار کنیم اما (( مکتب نو غرب میانه)) دیگر برای همگان آشناست و شاید روزی هم جامه عمل بپوشد. آخر چرا معماری همان (( زندگی)) و خونی را که جوهر همه هنرهای راستین است نداشته باشد؟   ‏در سال ۱۸۹۴، در متنی که سرلوحه‌اش کلام کارلایل بود – (( آرمان در اندرون خود تست، تو ماده شکل دهنده  به آن آرمانی و بس )) پیشنهادهای زیر را تدوین کردم آنها را در اینجا به همان شکل عرضه می‌کنم که در آن زمان ارائه شد، با آنکه در پرتو تجربه می‌توان آنها را کاملتر و مختصر و مفیدتر عرضه داشت. ‏ الف) سادگی و آرامش از خصوصیاتی هستند که ارزش راستین هر اثر هنری را تعیین می‌کنند. اما سادگی به خودی خود نه هدف است و نه مسئله‌ای است پیش پا افتاده مثل تعیین طول دیوار یک انبار. سادگی در واقع وجودی است دارای وحدتی چنان زیبا و با شکوه که ناهمسازی و هر آنچه بی معناست در آن از میان رفته باشد. یک گل وحشی براستی ساده است. بنابراین: ۱) تعداد اتاقهای یک ساختمان باید اندک باشد یعنی همان قدر باشد که شرایط منجر به احداث ساختمان و زیستن ما در آن ایجاب می‌کند؛شرایطی که معمار هم باید مدام در ساده کردن آنها بکوشد؛ بعد مجموعه اتاقها را باید به دقت در نظر گرفت تا آسایش و رفاه‌ را با زیبایی همراه کند. در هر خانه‌ای به غیر از ورودی و اتاقهای کار لازم، فقط  سه اتاق دیگر در طبقه هکف مورد نیاز است؛ اتاق نشیمن و ناهار خوری و آشپزخانه، و در صورت نیاز یک (( دفتر کار)) نیز می‌توان بر آنها افزود. در واقع فقط  یک اتاق لازم است. اتاق نشیمنی که سایر فضاهای لازم را با تدابیر معماری از داخل آن در می‌آورند یا آنکه تقسیم بندیش می‌کنند. ۲) بازشوها باید جزو ساختار و فرم ساختمان و در صورت امکان همچون تزیینات طبیعی آن باشند. ۳) یکی از عیوب انسان عشق مفرط به جزئیات است که بیش از هر عیب دیگری هر چیز را که از دید هنری یا از منظر زیبایی شناسی زندگی زیباست نابود کرده است – عشقی که ابتذالش لاعلاج است. خیلی از خانه‌ها هستند که اگر نگوییم شبیه صحنه‌های نمایش یا تابلوهای منظره‌اند، دست کم به فروشگاه‌های خرازی و بازار مکاره و خرده ریز فروشی می‌مانند و بس. دکوراسیون خطرناک است مگر آنکه فرد آن را به درستی و کمال درک کند و برایش همین بس باشد که دکوراسیون در طرح به عنوان یک کل خوب است، اما فعلا بهتر است از آن صرف نظر شود. فقط (( ظاهر گرانقیمت )) داشتن، استفاده از زینت و زیور را توجیه نمی‌کند. ۴) اضافات یا تدارکاتی از این دست، مطلوب نیست.آنها را باید به همراه همه متعلقاتشان در پیکربندی اصلی بنا مستحیل کرد. ۵) تابلوهای نقاشی اغلب اوقات به عوض آنکه دیوارها را تزیین کنند، آنها را از ریخت می‌اندازند. تابلو باید به عنوان شیئی زینتی تکمیل کننده کل طرح باشد. ۶) رضایتبخش ترین آپارتمانها آنهایی هستند که اکثر اثاثشان یا تمامی آنها چون بخشی از طرح اولیه در داخلشان کار گذاشته شده و در آنها کل همچون واحدی منسجم در نظر گرفته شده است. ب) تنوع سبک  در خانه‌های مختلف باید به اندازه تنوع آدمها باشد،،با تمایزاتی به اندازه تمایزات افراد مختلف. انسانی که فردیت دارد (وکیست که نداشته باشد؟) حق دارد که این فردیت را درمحیط زندگی خود ییان کند. ‏ پ) ظاهر ساختمان باید چنان باشد که انگار به راحتی از دل زمین  زیربنا سر برآورده است و شکلی داشته باشد که اگر طبیعت  در محیط دور و برش حضور دارد با آن هماهنگ باشد و اگر حضور ندارد کاری کند که آرامش و اصالت و انسجامش همان گونه باشد که اگر طبیعت حضور داشت چنین می‌بود. ‏ ما اهالی غرب میانه برمرغزار زندگی می‌کنیم.مرغزار زیبایی خاص خود را دارد وما باید این زیبایی طبیعی وسطح آرام آن را بشناسیم و بپذیریم و برجسته ترش کنیم. سقفهای با شیب  ملایم،ابعاد کوتاه‌،خطوط خارجی ملایم،دودکشهای سنگین مخفی ازچشم وسرپناههای جلو آمده، ایوانهای کوتاه و دیوارهای بیرونی که حیاطهای خصوصی را ازهم جدا می‌کند،همگی بر بستر همین واقعیت شکل گرفته‌اند. ت) رنگها هم باید همچون اشکال طبیعی، متعارف شوند تا برای زیستن انسان مناسب گردند؛ برای یافتن طرح رنگهای خود به جنگلها و مزارع بروید. به عوض رنگهای طیف آبی که بدبینانه‌اند، یعنی ارغوانی یا سبز و خاکستری سرد، از رنگمایه‌های ملایم وگرم و خوشبینانه خاک و برگهای پاییزی استفاده کنید؛ این رنگها کاملترند و در اغلب موارد با دکوراسیون خوب بهتر تطبیق می یابند.   ‏ث) طبیعت مواد را بیرون بکشید،بگذارید طبیعت آنها صمیمانه درطرحتان راه یابد. روغن جلا را از چوب بزدایید و آن را همینطور رها کنید - بگذارید بافتش جلوه کند. بافت طبیعی گچ را ‏بپرورانید  و عیانش کنید. طبیعت چوب وگچ و آجر یا سنگ را در طرحهای خود جلوه دهید؛ این مواد همگی ذاتا صمیمی و زیبایند. اگر خصوصیات طبیعی یا طبیعت آنها خدشه دار شود یا مورد بی اعتنایی قرارگیرد،هرکاری هم که با آنها بشود،نمی‌توان هنر قلمدادش کرد.   ‏ج) خانه‌ای که هویت دارد، احتمال آنکه با گذشته زمان ارزشش افزایش یابد بیشتر می‌شود ،حال آنکه خانه‌ای که باب روز ساخته شد ‏، حال این مد زمانه هر چه هم باشد، در مدت کوتاهی از مد می‌افتد و کهنه می‌شود و به صرفه هم نیست.   بناها هم مثل آ دمها باید پیش ازهمه صادق و بی غل و غش باشند، و درحد امکان زیبا و دوست داشتنی.   و از همه مهمتر وحدت است. ماشین ابزار معمول تمدن ماست؛ کاری را که خوب از عهده‌اش بر می‌آید به آن محول کنید- مهمترین مسئله همین است. با این کار می‌توان به مدد صنعت به کمال مطلوبی دست یافت که متاسفانه کمبودش سخت محسوس است.   جالب است که این پیشنهادها در آن شرایط نامساعدی که عرضه شد عجیب وتازه می‌نمود، ودرعین حال درساختمانهایی که به قصد نیل به این آرمانها ساخته شده، عملا تحقق پیدا کرد.بناهای سالهای اخیرعلاوه براینکه به این آرمانها وفادار بو‌ده،دربسیاری از موارد نیز این پیشنهادهای ساده را که در آن زمان با این قطعیت ابراز شدند تکامل بیشتر بخشیده‌اند.   ‏خوشبختانه امرو‌زه اینها کاملا پذیرفته شده‌اند.در آن زمان خطوط خارجی بناهای مسکونی ما حکایت از نقص عضوهای عجیب وغریب داشت،اشکال عذاب آ ورشان سطوح مثله شده سقف را تکه تکه می‌کرد؛ سقفهایی که دودکشهای نوک باریک آنها ‏چون انگشتی به تهدید آسمان بلند شده بود؛ فضای داخل همگی آنها بلند بود وبه محفظه‌های جعبه مانند تقسیم می‌شد،خیال می‌کردند هرچه این جعبه‌ها بیشتر باشد،خانه زیباتر است و (( معماری)) عمدتا به معنای صاف کردن لبه مشتی سوراخ عجیب بود که می‌بایست برای نور وهوا و فراهم آوردن امکان رفت و آمد ساکنان دردیوارها تعبیه کنند. همیشه هم با ته ستون‌های قدیمی و سنگ نبشی‌های تراش خورده،که اصل و منشئشان مشکوک بود،این فضاهای داخلی را تکه پا‌ره می‌کردند و سرانجام هم زیر انبوه خنزر و پنزر مدفونشان می‌ساختند.
در همین ارتباط بخوانید!  برنامه ریزی مجموعه‌های مسکونی و تناقضهای آن | جیل گرانت
  این نوع فردیت در یک ساختمان ازعهده هر خانه سازی برمی‌آمد یا مطلوبش بود و در آن زمان به نظر همه از ارج یک فکر بکر برخوردار بود. حتی زنان و مردان با فرهنگ هم چندان اهمیتی به وجود وحدت روحانی در محیط  زندگی خود نمی‌دهند؛ جز در موارد نادر تحت تاثیر قرار نمی‌گیرند، اصولا اهمیتی برای این مسئله قائل نیستند،فقط کافی است مسکنشان باب روز یا به خوبی خانه همسایه هایشان باشد و از باد و باران و سرما و گرما در امان نگاهشان دارد. ساختار را از لحاظ زیبایی شناسی همان قدر درک می‌کنند که اسب ساختار اسطبلش را. درسالهای اول کارم از فهمیدن این موضوع سخت دلسرد شدم. البته استثنائاتی وجود دارد ، ومن عمدتا آنها را در میان آمریکاییان دارای شغل آزاد یافتم که غرایزشان به تباهی کشانده نشده و آرمانهایشان بی‌غش بود. چنین افرادی استعداد این را دارند که خود برای خود داوری کنند.از این (( فکر)) خوششان آمده و بیشتر دلگرمی در این کار را مستقیما همین افراد به آدم می‌دهند،چرا که وجود ((عقل سلیم)) ‏در این مسئله آنها را جذب می‌کند. اشخاص به اصطلاح (( با فرهنگ)) هنوز به کاخهای کوچولو و کیکهای عروسی به سبک زمان استعمار و ادا و اطوارهای انگلیسی و خنزر و پنزرهای فرانسوی خود دل خوشدارند،حال آنکه این گروه چیزی فقیرانه را که مال خودشان باشد ترجیح می‌دهد. برهویت بسیار تاکید می‌کنند و وقتی گذر زمان رشد کشورشان را از لحاظ معماری محک می‌زند، اینان سهمشان را پرداخته‌اند هر قدر هم که در حاصل نهایی این سهم اندک باشد،اینان نگهبانان راستین فرهنگ خواهند بو‌د. ‏ ‏با این امید که روزی برسد که کشور امریکا زندگی خود را درساختمانهای خود وبه روش خود دنبال کند، یعنی بتواند ازچیزی که دارد، آن گونه که براستی هست یا شاید بشود،کمال استفاده  ‏را ببرد، در این نوشته کوشیده‌ام تا رابطه‌ای هماهنگ میان نقشه زمینی ونمای این ساختمانها ایجاد کنم،با توجه به اینکه یکی راه حل ودیگری بیان وضعیت است و این دو در کل یک پرو‌ژه را تشکیل می‌دهند.کوشیده‌ام در آغاز وحدتی ارگانیک ایجاد کنم وبه این ترتیب جستجو برای یافتن ابزار بیانی منسجم و معنی دار را پی بریزم و تا جایی که در توان دارم یکدستی را درکل حفظ کنم. ‏ ‏کیفیت سبک این ساختمانها بستگی به میزان هنری دارد که در متعارف کردن همه چیز به کار رفته است،متعارف کردن به عنوان راه حل و بیان هنرمندانه یک مشکل خاص در متن این محدودیتها . تیپهای ساختمانها عمدتا به سلیقه شخصی مربوط‌اند وممکن است ارتباطشان با آن معماری امریکایی که ما بدان امید بسته‌ایم کم یا زیاد باشد.   ‏از آغاز کار خود سوالی که بیش از همه ذهنم را به خود مشغول می‌داشت این نبود که (( ‏چه سبکی)) داشته باشد،بلکه این بود که (( سبک چیست؟)) و اعتقاد دارم که ارزش اصلی کاری که پیش رو دارید در اینجاست که نشان می‌دهد اگربتوان در درون شرایط امروزه ما هر تیپ مشخص را به طورمستقل بررسی کرد و کیفیت سبک را در آن دمید، آن وقت معماری والا و راستین قطعا امکانپذیر است،فقط کافی است که امریکاییان این را از ته دل ازمعماران نسل بالنده خود طلب کنند.   گمان نمی‌کنم که هرگز دوباره آن وحدت انواع را که مشخصه (( سبکهای)) به اصطلاح بزرگ بو‌ده است پیدا کنیم. شرایط تغییر کرده‌اند؛ آرمان ما دمکراسی است، یعنی عالی ترین بیان ممکن فرد به عنوان واحدی که با یک کل هماهنگ همخوانی دارد. میانگین هوش انسانی منظما بالا می‌رود، وبا قابل اعتمادتر شدن واحد فرد، نوعی معماری پیدا خواهیم کرد که تنوع سرشار توام با وحدت آن هرگز پیش از این سابقه نداشت است؛اما شکلهای مختلف باید ازدل شرایط تغییر یافته‌مان زا‌ده شوند،باید شکلهایی راستین باشند، ،وگرنه بهترین چیزی که سنت می‌تواند عرضه کند، صورتک بازی بی قدری خواهد بود فاقد هر معنای زنده یا ارزش روحانی واقعی. ‏ ‏دشواریهای روزهای اول بسیار بود و اگر از منظر حال به گذشته بنگریم شاید دیدنی باشد. مردان اهل عمل معمولا به ندرت علاقه‌ای به فکر کردن نشان می‌دهند،مخصوصا اگر خطر ضرر مالی را در پی داشته باشد؛ اگر فرایندهای تثبیت شده ذهنی یا فنی آ نها را بر آشویید،باید خطرش را هم به جان بخرید. انجام دادن هرکاری به طریقی نامعمول،حتی وقتی طریقه‌ای بهتر و ساده‌تر باشد، یعنی پیچیده کردن فوری آن وضعیت. در آن زمان در هیچ یک از عرصه‌های صنعتی نمی‌شد چیزی ساده پیدا کرد. یک تکه چوب بدون کنده کاری چیزی بود خارق العاده یک باریکه چوب ساده به عوض پایه نرده پیچ و تابدار مضحک بود: حذف (( نرده کاری)) ‏بازاری جنایت بود: اصلا نمی‌شد در بازارمنسوجات ساده برای پرده ‏یا کفپوشهای ساده پیدا کرد.   تبدیل شدن به دشمن شناخته شده نظم جا افتاده صنعتی اصلا مسئله‌ای ساده نبود؛ چون چیزی نگذشت که باعث شد هر وقت مجموعه‌ای از طرحهایم را برای محاسبه به یک سرمایه دار شیکاگویی ارائه می‌دادند،با شوق و ذوق تمام آنها را باز کند،نام معمار را بخواند،سرش را تکان دهد و بگوید که (( دنبال دردسر)) نیست و آنها را پس بدهد؛ مالکان زیرک و پیمانکاران عمومی می‌کوشیدند تا با حذف نام من کار را پیش ببرند، اما سودی نداشت، حریف مثل موش زیرک بود، دیگر کار را (( از قیافه‌اش)) می‌شناخت. بدین ترتیب،علاوه ‏بر تدارکات خاص لازم برای هرکار کوچک ساختمانی و پایان آن،طرحهای خاص جزئیات هم لازم بود،فقط برای نشان دادن کارهایی که نباید کرد یا باید رها کرد، و علاوه بر تهیه طرحهای مطالعه شده برای هر بخش،می‌بایست برسیهای کمی و ریزه کاریها را هم در اختیار پیمانکاران گذشت. یکی دو سال که گذشت، معمار متوجه شد که حق الزحمه‌ای که موسسه معماران امریکا (( مقرر)) کرده است فقط کفاف زحمات بساز و بفروشها را می‌دهد و حتی خرج طرحهای خشک و خالی او را که لازمه کار وظیفه شناسانه است در نمی‌آورد.   ‏رابطه هنری معماران با روند اقتصادی وصنعتی زمانه‌ شان ‏هنوز چنان تیره  و تار است که نمی‌توان آنها را به سادگی با هم آشتی داد. همه متفق القول‌اند که یک جای کار اشکال دارد و معمار فقط درصورتی می‌تواند در این عرصه که دست اندرکاران فعلی ساختمان ایجاد کرده‌اند توفیقی یابد که دست به کار تولید انبوه شود، یعنی هنرش را تا حد فلسفه لباسهای مستعمل تقلیل دهد و البسه ناساز یا سری دوزی شده  ‏را با اطمینان تجاری و شان اجتماعی بفروشد.پس مشتریانی که جرئتی نشان می‌دادند، علاوه بر رو به ‌رویی با وضعیتی که سخت پیچیده شده بود، مجبورمی‌شدند حق الزحمه‌ای بپردازند که قاعدتا پیش از بقیه بود. اما می‌بینیم که بعضیشان جرئت کردند.   در آن زمان (( معماری خوب)) و (( معامله مقرون به صرفه)) در جدال بودند وهنوزهم هستند.شاید ذکراین نکته مهم باشه که در آغاز گرفتن وام،با هرشرایطی، روی هریک از این خانه‌ها بسیار دشوار بود، اما امروزه ‏می‌توان  ‏وامهای خوبی روی آنها گرفت؛ فقط مالکان این ساختمانها می‌توانند گواهی دهند که این بلندپروازی چگونه جامه عمل پوشید مشکلاتشان، بسیاربوده، اما به گمان من هریک از آنها احساس می‌کند که در قبال خرجی که کرده است، خانه‌اش به اندازه ‏خانه هریک از همسایگانش می‌ارزد، و ارزشی درونی نیز افزون بر آنها دارد که پس از گذشت یک عمر هم کهنه نمی‌شود وهمیشه در احساس غرور ولذت او به عنوان، یک فرد سهمی ایفا می‌کند.   ‏پرداختن بیشتربه مشکلاتی که سر راهمان بود فایده ‏چندانی ندارد،چون همان داستان قدیمی پیشاهنگ بودن درهر جا وهر زمینه‌ای است؛ فقط دراینجا می‌خواهم (( مایه اصلی)) ‏مشترک درهمه این تیپها را پیدا کنم. این ساختمانها را به راحتی می‌توان درسه گروه جای داد که با هم قرابت خانوادگی دارند:شیروانی چند کله با شیب ملایم که به شکل هرمی روی هم قرار می‌گیرند یا خطوط خارجی ملایم وغیرشکسته ایجاد می‌کنند؟بامهای کوتاه با سنتوریهای ساده ‏بر تیزه‌های طولانی؛ و بامهایی که رویشان دال ساده است.نمونه‌های نوعی گروه اول عبارت‌اند از خانه وینزلو، هندرسن، ویلیتز، توماس، هورتلی، هیث، چینی، مارتین، لیتل، گریدلی، میلارد، تامک، کونلی، وستکات و مدرسه هیل ساید هوم و نمازخانه پتی – مموریال. نمونه‌های نوعی گروه دوم عبارت‌اند از: خانه برادلی، هیکاکس، دونپورت و دانا. گروه سوم هم آتلیه ریچارد باک، کلیسای یونیتی، خانه سیمانی دفتر مجله لیدیز هوم و طرحهای دیگری که در دست اجراست. ساختمان لارکین جلوه‌ای است ساده و موقر از نوع بی‌آلایش وعملی با دیوارهای آجری خالص و قرنیزها یا درپوشهای ساده ‏سنگی روی آنها. استودیوهم صرفا تجربه‌ای است آغازین در زمینه ((اتصال حجمها)).   ‏درعکس این موضوعات به اندازه ‏کافی نمایان نمی‌شوند. یک بنا همچون یک انسان،،حضوری دارد که با عکس نمی‌توان آن را منتقل کرد، و رنگ هم که برای بیان کامل شکل ضروری است اجبارا حذف شده است. اما می‌توان به چشم دید که ساختمانها به ‏صورتی طبیعی بر پایه هایشان قرارگرفته‌اند و برای همه تدارک خوبی دیده شده و این نخستین گام درتحقق اصول اولیه در انواع بناهای فوت الذکر است. از اره‌های تدارک دیده شده برای این ساختمانها نقشی همانند صفحه‌ها در معابد یونان باستان دارد.برای نیل بدین مقصود لازم بود روش متداول،که قراردادن ستونهای ‏نگهدارنده بنا دردیوار خارجی بود، دگرگون شود و آنها در فضای داخل قرارگیرند تا اتکای اصلی بنا به عهده شالوده خارجی نباشد این روش ساختمانی،چنان که باید،طبیعی و مناسب بود، اما خیلی از صاحبکاران، وقتی پیمانکاران کهنه کاربه گوش آنها می‌خواندند که درصورت گردن نهادن به آن ،خانه‌شان، به داخل زیرزمین فرو ‏خواهد ریخت،گریزان، می‌شدند. در آن زمان، این روش ابداعی چشمگیربود، اما طبیعی تر از آن، را نمی‌شد تصور کرد و به نظر من حتی امروز لازم الاجرا است.   ایجاد خطوط موازی ازمصالح خام درپایه دیوار وبالاتر از سطح زمین درساختمانهای نوع اول باعث تحقق نوآوری و بیان، کامل اصول در آنها شد. به این ترتیب می‌شد سطح دیوار بیرونی را به شکل یکسره و سا‌ده از پایین تا سطح قرنیزکف پنجره طبقه دوم حفظ کرد و در آن  نقطه تغییری درمصالح دا‌ده می‌شد تا کتیبه ساده‌ای ایجاد کند که مشخصه ساختمانهای قدیمی تر است. حتی همین هم در اغلب موارد مثل آپارتمانهای فرانسیس وخیلی از ساختمانهای دیگرحذف می‌شود و دیوار از پایه تا رخبام یا طره بام به حال خود گذاشته می‌شد.   ‏یادم می‌آید که آنهایی که از سرترحم علاقه‌ای نشان می‌دادند اسم این ساختمانها را (( ‏خانه‌های رفوکاری))، گذاشته بودند. اسمی را که دیگران رویشان گذاشته بودند نمی‌توان تکرار کرد.   وقتی دیوارهای بیرونی به این شکل ساده، شدند و به آنها اهمیتی این چنین داده شد، مسئله تعبیه پنجره‌ها با دشواری و اهمیتی بیش از پیش مطرح شد، مسئله تعبیه پنجره‌ها با دشواری و اهمیتی بیش از پیش مطرح شد،و بیشتر وقتها با حسرت فکر می‌کردم که اگر لازم نبود در ساختمان سوراخهایی تعبیه کنم، چه ساختمان‌های زیبایی که نمی‌ساختم؛ اما این بازشوها را در بدو کار، مثلا در خانه وینزلو، با صراحت تمام در می‌آوردم؛ چندی که گذشت به نظرم رسید که باید آنها را اجزا اولیه پیکربندی ساختمان به حساب آورد که به شکلی موزون باهم ترکیب می‌شوند، به طوری که بشود به طرزی هنرمندانه از عهده هر اندازه نور و هوا و چشم انداز که سرسخت ترین مشتریان طالبش باشند بر آمد، و من به این دستاورد خود می‌بالم.
در همین ارتباط بخوانید!  فرانک لوید رایت| معمار و طراح مبلمان
  اینها هم طوری درست می‌شوند که اگر افزودن طره‌های پیش آمده لازم باشد، طوری عمل شود که بر آنها سایه نیفتد، اما دیوارها از گزند باد و باران در امان بمانند. چیزی نگذشت که خصوصیات پنجره گیوتینی،که هر نوع حال و هوای شاعرانه را می‌کشت و در آن زمان خیلی هم طرفدار داشت، برهمگان  مشهود شد و من یک تنه به مبارزه‌ای قاطع به دفاع از پنجره‌های گردان دور یک محور دست زدم که رو به بیرون باز شوند،با آنکه در این سوی انگلستان یراق آلات خاص برای ساختن آنها پیدا نمی‌شد و می‌بایست آنها را سفارش داد. معلوم شد که مشتریها حاضرند هر نوع نوآوری را بپذیرند مگر(( آن پنجره‌های گردان )) را، و وقتی به آنها می‌گفتم که این جزو طبیعت طرح پیشنهادی است و باید آن را بپذیرند یا اینکه از خیرکل کار بگذرند، معمولا (( یکی دیگر)) را استخدام می‌کردند تا چیزی (( آشنا )) با پنجره‌های (( ‏قابل استفاده ))ای که خیلی برایشان عزیز بود برایشان بسازد.   ‏با تثبیت اصول کار تا به اینجا ، بیانی ناب و ساده به دست آمد که حتی حال و هوایی کلاسیک هم داشت، البته از این کلمه که بسیار مورد سوء. استفاده قرارگرفته، به بهترین معنایش استفاده کرده‌ایم؛ منظور القای معقولیتی خاص و دلپذیر در فرم و خطوط بیرونی است که وقاری طبیعی یافته‌اند.   ‏من توجه کرده‌ام که طبیعت معمولا فرمهایش را کامل می‌کند؛ و به ندرت فردیت فرمها را فدا می‌کند؛ یعنی اجزاء تشکیل دهنده فرم آن را از شکل نمی اندازند یا مثله‌اش نمی‌کنند. طبیعت ندرتا چیزی می‌گوید و در همان حال می کوشد که حرفش را پس بگیرد. طبیعت این کار را نمی‌کند که بر شیوه (( کلاسیک )) به قصد مثلا تثبیت و ایجاد یک (( نظام ))، مثلا ستون بندی، صحه بگذارد، آن وقت بین ستون‌های این نظام دیوار بکشد و آنها را تا حد نیم ستون تقلیل دهد و بعد هم در دیوار سوراخ تعبیه کند و رویشان گچ بری بچسباند و دورشان را با نیم ستون‌های بیشتری بگیرد و نتیجه آن شود که تمام فرمها را زیر پا بگذارد، کل را هم به جسم مثله شده نفرت – انگیزی بدل کند، درست مثل اغلب آثار معماری دوره رنسانس که در آنها سبک مایه تباهی سبک می شود وهمه فرمها بی حاصل و بی خاصیت می‌گردند.   ‏برای تهیه نقشه‌های زمینی اصلی (پلانها)،حتی در بی اهمیت ترین ساختمانها،انتخاب واحدی برای نظام استخوانبندی ساختمان و رعایت نظم محوری ضروری دانسته شده؛ که درمورد هر ساختمان بنابر الزامات و مقتضیات اجرایی و زیبایی تناسبات به طوردقیق انجام گرفته است،به طوری که مشکلات فنی در اجرا آسان می‌شود، و با آنکه تقارن ممکن است همیشه به چشم نیاید، معمولا توازن در آن حفظ می‌شود. این پلانها خیلی گویاتراز محصولات مکتبی آکادمی هنرهای زیبا هستند.فردیت کارک ردهای مختلف هریک از وجوه بنا در آنها تکامل بیشتری یافته است؛همه فرمها به خودی خود کامل‌اند وغالبا وظیفه خود را از درون و بیرون، ‏به منزله ویژگیهای تزیینی کل کار انجام می‌دهند. این گرایش به فردیت در بیشتر اجزاء ‏را،که با گویایی هرچه کاملتر و بیشتر برجسته می‌شود،می‌توان درپلانهای مربوط به کلیسای یونیتی،خانه ییلاقی الیزابت استون درگلنکووخانه اوری کونلی که در ریورساید ایلی نوی دردست ساختمان است،دید. افزون بر این،این نقشه‌های زمینی صرفا نمایش عملی آن کلی هستند که به دقت در نظرگرفته شده است.(( معماری))  تمرین هنرمندانه (( سرهم بندی کردن ))  و بالا بردن بنابر اساس یک نقشه زمینی از پیش معلوم نیست. طرحها با توجه به سه بعد،که موجودیتی ارگانیک دارند، شکل می‌گیرند و منظره بنا به این ترتیب حاصل خواهد شد.با آنکه همیشه این امکان وجود دارد که منظره آتی طرح تصادفی باشد،اما من ایمان بسیار دارم که اگر درست و به شکلی ارگانیک به معنای درست کلمه کنار هم گذاشته شوند و ابعاد هم واقعا درست باشند،منظره زیبا خود به خود حاصل می‌شود. وقتی کسی بنابر ذوق و سلیقه خود طرح پرسپکتیو را بزند و بعد پلان را سر هم بندی کند تا با آن جور در بیاید، ساختمانی که می‌سازد لایق نام معماری نخواهد بود. حاصل این گونه روشها فقط نقاشی صحنه است و منظره. طرح پرسپکتیو شاید گواه خوبی کار باشد اما مایه پرورش آن نیست.   اصول زیبایی شناختی که در پیشنهاد (( پ )) مطرح شده‌اند تا حدودی هویت ومجوعه ارزشهای ساختمان‌ها را روشن می‌کنند. ‏ واما دکوراسیون. دراین بناها گرایش به استفاده هر چه کمتر از آن بوده است.و دربسیاری موارد صرفا پیش بینیهای خاصی برای گلها یا گیاهان طبیعی درساختمان منظور شده است، مثلا در ورودی خانه لارنس در اسپرینگ فیلد.کاربرد گیاهان و گلهای طبیعی برای دکوراسیون تا حد زیادی درهمه طرحها اجرا شده است وبا آنکه بدون شکوفان شدن این گلها هم ساختمانها کامل اند، اما می‌توان گفت که با فرا رسیدن فصل هرگل این ساختمانها هم شکوفه می‌کنند.دکوراسیون درمعماری این ساختمانها به حدی متعارف شده است که آرامش می‌بخشد و زیبایی فرمهای طبیعی الهامبخش خود را هرچه برجسته ترمی‌کند و پیوند نزدیک خود را با آنها حفظ می‌کند. تزیینات در این ساختمانها همیشه جزو رویه است و نه روی آن.   ‏طرح پنجره‌ها معمولا ازخطوط کاملا صاف وغیر برجسته تشکیل شده است. در این طرحها طبیعت شیشه هم چون طبیعت میله‌های فلزی به کار رفته در ساخت آنها درنظر گرفته شده  ‏و اغلب این میله‌ها به شکل،(( شبکه‌ها))ی فلزی در آمده‌اند ‏اند که شیشه در آنها انداخته شده است و خطها و مربعهای صاف که با زیرکی تمام چنان موزون و ساده کنار هم قرار گرفته‌اند که حاصل کار به دور از هر شلوغی است. هدف آن است که در این طرحها از تدابیر فنی که در تولید آنها به کار رفته است کمال استفاده بشود.   به طور کلی، تزیینات در تاروپود ساختار بافته می‌شوند و به بهترین معنای کلمه، اساسی‌اند و در هنگام تهیه نقشه زمینی در ذهن حضور دارند.تشریح و توضیح این عنصر کمپوزیسیون ( ترکیب ) به درازا خواهد کشید و شاید خواننده را خسته کند، هرچند به نظر شخص من جذابترین. مرحله کار است و حال و هوای راستین و شعرگونه شکل گیری اولیه طرح در آن نهفته است.   فرم واحد و ساده و خاصی که متمایز باشد، بیان کننده هویت یک بناست. ممکن است یک فرم کاملا متفاوت در یک ساختمان دیگر به کار آید، ولی در هر مورد،همه عناصر مربوط به فرم در طرح از یک فکر اصلی مشتق می‌شوند و از لحاظ مقیاس و خصوصیات کاملا با هم جفت می‌گردند . فرمی که انتخاب می‌شود ممکن است روبه بیرون قد برافرازد، و مثل خانه توماس همچون گل روبه آسمان بشکفد؛ فرم دیگر ممکن است سر به زیر افکند تا به شکلی هنرمندانه وزن مصا لح را به چشم بکشد؛ فرم دیگر ممکن است بی قید یا بسیا ر پرشور باشد، یا اصول اساسیش از فرم گیاهی گرفته شده باشد که توجهم را جلب کرده است،مثل بعضی از خواص خط و فرم درخت سماق که در خانه لارنس در اسپرینگ فیلد به کار رفته است؛ اما در هریک از این موارد در کل ساختار مایه اصلی حفظ شده است،طوری که غلو نکرده‌ایم اگر بگوییم هر ساختمانی از لحاظ زیبایی – شناسی از یک چیز تراشیده شده است و به طور یکسان و با انسجام و وحدتی که در غیر این صورت غیر ممکن می‌بود کلیت خود را حفظ می‌کند.   ‏از جنبه هنرهای زیبا،این طرحها همان گونه رشد کرده‌اند که گیاهان طبیعی رشد می‌کنند، هریک از آنها فردیتی یکپارچه دارد و تا آنجا که مهارت و وقت و نیرو و شرایط اجازه می‌دهند، کامل هستند.   روش به خودی خود و به طور قطع به خلق یکی بنای زیبا نمی‌انجامد،اما چارچوبی ایجاد می‌کند که خود بنیانی به دست می‌دهد دارای وحدت ارگانیک،که تخیل معمار می‌تواند با آن کارها کند و در عین حال در گنجینه‌ای از الهام‌های هنری طبیعت را به روی او می‌گشاید و اصلی راهنما در اختیار او می‌گذارد که به مدد آن هرگز ممکن نیست کارش یکسره ریا کارانه و ناساز یا فاقد مایه ‏اصلی معقولی باشد. ظرافتها،هارمونیهایی که اوج می‌گیرند و درهم می‌‌آمیزند، فرودهای مکرر، و زیر و بمها دیگر بستگی به طبیعت خود او، حساسیتها و تواناییهای خود او دارند.   ‏اما معمار بسیار بیش از بقیه اعضای خانواده هنرهای زیبا مجبور است خود را انکار کند. وسوسه چاشنی زدن به کار و به اصطلاح دوست داشتنی کردن تک تک جزئیات همیشه وسوسه ای است بزرگ اما باید در برابرش مقاومت کرد تا کل کار براستی ‏گویای وظیفه نهایی آن باشد. اگرمعمار بگذارد که هریک از عناصر به طور انفرادی و به بهای از دست رفتن آرامش و سکون نهایی قد برافرازند و جلوه بفروشند،در واقع در امانت خیانت کرده است،چرا که هر ساختمانی زمینه یا چارچوب زندگی انسان در میان دیوارهای آن است و از بیرون نیز طبیعت شکوفان را جلوه می‌دهد. بنابراین،معماری کاملترین شکل متعارف کردن است و پس از موسیقی ذهنی ترین هنرهاست.   ‏موسیقی شاید همیشه و همه جا دوستی دلسوز برای معمار باشد که حتی اندرزها و احکام و طرحهایش در اختیار او قرار دارند ونباید از استفاده از آنها بیمی به دل راه دهد. اما امرو‌زه ادبیات تمامی هنرها را نفرین کرده است؛هنرمندان می‌کوشند حتی از ‏موسیقی، و معمولا از نقاشی و مجسمه سازی ادبیات بسازند و اگر هنر معماری به این حالت احتضار نیفتاده بود از آن هم استفاده می‌کردند؛ اما هر وقت این کار را می‌کنند، روح آن هنر می‌میرد ودیگر هنری درکار نیست و حاصل چیزی است نازل که هنرمند راستین نه می‌تواند آن را دوست بدارد ونه بدان احترام بگذارد.   ‏برخلاف تصور رایج،این شیوه ‏ازکار در آوردن یک مضمون و پرداختن آن انعطاف پذیرتر ازشیوه‌های سبک ثابت و تاریخی است وفردیت اشخاص ذینفع نیزتا حد مشروع و به اندازه کافی رعایت می‌شود. این مسئله فردیت خیلی‌ها را گیج می ‌کند؛ظن آنها این است که فردیت مالک وساکن یک ساختمان فدای فردیت معماری می‌شود که آن را به یکسان بر این یا آن شخص تحمیل می‌کند. البته شکی نیست که معماری که لیاقت این عنوان را داشته باشد صاحب فردیت است:کار او باید ‏این فردیت را منعکس کند و خواهد کرد،و بناهایی که می‌سازد همگی با هم شباهتی خانوادگی دارند.فردیت یک مالک در وهله اول در انتخاب معمار مشهود می‌شود ،یعنی انتخاب فردی که توصیف خود را با اعتماد تمام بر عهده او می‌گذارد.با کار اوهمدلی دارد:نحوه بیانش مناسب اوست وهمین زمینه مشترکی فراهم می‌آورد تا مشتری و معمار را به هم برساند.بعد اگرمعمار آن گونه است که باید باشد،با تکنیک آماده خود و با وجدان تمام برای مشتری کارمی‌کند،شخصیت مشتری خود و سلایق او را به شکلی آرمانی عرضه می کند و کاری می‌کند که احساس کند که این بنا خانه خود اوست و واقعا هم هست،به حدی که بتواند از ته دل بگوید که خانه خود را به تمام خانه‌هایی که تا به حال دیده است ترجیح می‌دهد آیا پرتره‌ای اثر مثلا سارجنت چون مهر و نشان او را دارد وهرکسی می‌تواند به راحتی بفهمد که مخلوت قلم سارجنت است،ارزشش ازلحاظ ارائه شخصیت موضوع پایین می‌آید؟ آیا فرد فردیت خود را ازدست می‌دهد چون فرد دیگری از نژاد و زمانه خود او که می‌تواند اوو نیازهایش را از نزدیک بشناسد و آنها را آرمانی کند این فردیت را با همدلی تمام تفسیر کرده است؛یا اینکه می‌تواند با به کارگیری یا تطبیق دادن یک سبک تاریخی حاضر و آماده با شرایط خود فردیت کسب کند، سبکی که،هرچه هم می‌خواهد باشد،به هرحال،نطفه‌اش در زمانه‌ای جز زمانه خود اوبسته شده ‏است؟
در همین ارتباط بخوانید!  آسیب و تخریب بخش‌هایی از خانه‌ی آبشار اثر فرانک لوید رایت
  ‏برای کاربرد عملی این آرمانهای معماری، وضعیت فعلی صنعت به طورمداوم مطالعه می‌شود ونحوه ‏اجرای کارتسهیل و طوری تنظیم می‌شود تا با فرایندهای مدرن متناسب شود و ازکار ماشی به بهترین طریق ممکن استفاده شود. اثاث خانه اشکالی ییدا می‌کنند که که تمیز از کار درآمده ‏وخطوطشان صاف است، اشکالی که ماشین به مراتب بهتر از دست انسان می‌تواند عرضه کند، از برخی از تسهیلات ماشین نیز،که توضیح مفصل درباره ‏آنها جالب خواهد بود،سود جسته می‌شود و در این فرایند معمولا طبیعت مواد پدیدار می‌شود.   حاصل نهایی کارنیز حالت نو وشق و رق نخواهد داشت. دربیشتر فضاهای داخلی خانه حالت وقاری آرام و ساده دیده می‌شود که به اعتقاد ما فقط می‌توان درچیزهای (( کهنه )) یافت و ناشی از هماهنگی ارگانیک و نهانی آنهاست؛ ناشی از حضور تک تک   ‏ ‏آنها در کل و حضور کل در تک تک آنها. این فرصتی است که در عصرمدرن در دسترس ما قرارگرفته است - فرصت تبدیل یک ساختمان به همراه - تجهیزات و ضمایم محیط اطرافش به مخلوقی که یک اثر کامل هنری را می‌سازد، آن هم اثری هنری که در کل برای جامعه ارزشمندتر ازهر اثری است که پیشتر وجود داشته است، چرا که شرایط ناموافقی گه قرنها وجود داشته دیگر ازمیان برداشته شده‌اند؛ زندگی روزمره به این ترتیب بیانی پیدا می‌کند که با هستی روزانه‌اش مناسبت دارد: آرمانی کردن نازی معمولی که به طور قطع مایه اعتلا ومدد انسان خواهد بود،همان گونه که تنفس هوای تازه  ‏و پاک بهتر از دم زدن درهوای مسموم آلوده به گازهای مضر است.   ‏محدودیتهای یک هنرمند بهترین دوستان اوهستند. ماشین ‏آمده است که بماند. ماشین پیشاهنگ و نشانه دمکراسی است که عزیزترین امید ماست. حالا هیچ کاری از این مهمتر پیش روی معمار قرار ندارد که از این ابزار معمول تمدن به بهترین نحوی سود ببرد، نه آنکه آن را به فحشایی بکشاند که تا به حال در باز تولید و فراگیرگردن جنایتکارانه فرمهایی به خرج دا‌ده است که در زمانه‌ها و شرایط دیگری پدید آمده‌اند و فقط با این کار به نابودی آنها مدد می‌رساند.   ‏ احتمال دارد که نمای بیرونی این ساختارها را دیرتر از فضای داخلی آنها بپذیرند و علتش هم این است که در کی که در این نماهای بیرونی به کار رفت، تفاوتی بنیادی با تصوری دارد که همگان از عناصر سازنده یک بنا در ذهن دارند. ما همه در زمینه معماری عادتی پیدا کرده‌ایم که بیان به کار رفته در اغلب این نماهای بیرونی در نگاه اول کم و بیش برایمان تکان دهنده می‌شود و آنقدرها به مذاقمان خوش نمی‌آید بیشترهم به این دلیل که این عادت ذهنی به واسطه تربیت به اصطلاح کلاسیک خیلی محدود و منجمد شده است.سادگی به خودی خود هدف نیست:وسیله‌ای است برای رسیدن به هدفی. زیبایی شناسان ما از این اسراف لجام گسیخته در مصرف شیرینیهای (( فرانسوی )) ‏دچار سوء ‏هاضمه‌ شده‌اند.عاشق تزیین به خاطرتزیین هستیم؛عیوب طرحمان را با تزییناتی می‌پوشانیم که زمانی درخدمت تلطیف حواس انسان بود،اما امروزه فقط به کار ارضای نیازهای پیش پا افتاده و فاقد معنویات می‌آید. بهتر است به این عشق ومیل نامقدس وناسالم اعتماد نکنیم،چشم به خطوط ساده بدوزیم؛چند صباحی به فرمی بنگریم که ساده اما زنده است و رنگی آرام دارد،تا وقتی که معنای راستین این چیزها بار دیگر در ذهنمان جای گیرد.فرمهای ساختاری قدیمی که تا به امروز ((معماری)) را طلسم کرده‌اند،دیگر زوال یافته و فاسد شده‌اند. مدتهاست که زندگی از درونشان رخت بربسته و شرایط جدید صنعتی، آهن وبتن وبخصوص سفال،منادی هنری هستند تجسمی تر که از طریق آن پوشش یک ساختارچون گوشتی می‌شود بر استخوان انسان، اما گویاییش صادقانه‌تر و زیباتر از همیشه است. پرداختن به مسئله تزیینات مشخصه این ساختارهاست و این دست کم به دو دلیل است:اول آنکه این ساختارها بیانگر این فکرند که تزیین در یک بنا باید اساسی باشد،یعنی جزو طبیعت ساختار باشد که از نقشه زمینی آغاز می‌شود.در خود ساختمانها درکل،نه بی مایگی به چشم می‌خورد و نه حالت یکنواختی،اما کیفیتشان را مدیون دکوراسیون خود نیستند،این کیفیت را به مدد آرایش کلی کار کسب کرده‌اند که در آن رنگ هم همان نقش تعیین کننده‌ای را بازی می‌کند که در یک پارچه قدیمی منقش ژاپنی.دوم آنکه چون،همان طور که قبلا گفتیم،عالیترین وظیفه یک ساختمان باید ارتباط با زندگی انسان در درون و شکوفایی طبیعت در بیرون باشد وایجاد و حفظ هماهنگی وهمنوایی  راستین میان آنها،که باعث می‌شود ساختمان به این ترتیب به مامنی مطمئن برای زندگی بدل شود،لاجرم باید ازطرح وسیع و ساده و اشکالی استفاده کرد که بسیارمتعارفشده باشند. این آرمانها بنا را از چارچوب مکتب به درمی‌آورند و آن را با زمین خاکی پیوند می‌دهند سبب می‌شوند که بنا بیان یا افشای نماهای بیرونی باشد؛ و فارغ از تصورات ازپیش کسب شد درباره سبک به آن فردیت می‌بخشند.من کوشیده‌ام تا اصول را در آنها به شکل خاص خودشان تکامل بخشم و به فرمها و ابعادشان وحدتی بدهم که ارزش مطالعه داشته باشد،گرچه تعداد انگشت شماری از آنر را می‌توان جدا ازمحیط اطرافشان به خوبی مطالعه کرد.پس اتهام نامشخص اولی که بدانها وارد می‌آید همانی است که می‌توان با این عبارت بیانش کرد:خصوصیت آ زادمنشانه نماهای ییرونی- یعنی فقدان کامل آنچه منتقدان حرفه‌ای معماری می پندارند؛در واقع بخش اعظمی ازمعماری به زعم این منتقدان کنار گذاشته شده است.   ‏ویژگیهای ساختارهای مختلف همیشه مبنایی ترکیبی دارند و بدین ترتیب با هر ساختاری فرمولهایی که برای معمار باقی می‌ماند  ‏بیشتر می‌شود و بیش از پیش می‌توان از آنها سود جست؛ نمی‌خواهم تظاهر کنم که ادراک یا شکل گیری آنها مستتر است نمی‌توان یه همان طریق شهودی دریافت؛ اما هرچه باشد،معماری هنری است علمی و داشتن مبنایی اندیشمندانه همیشه ضامن کار معمار خواهد بود، محکمه‌ای است نهایی که تخیلش در آن احساساتش را غربال خواهد کرد.   ‏نقشه کشهای معدودی که تا به حال با این کارارتباط ‏یافته‌اند،تقریبا همگی بدون آنکه ذره‌ای از قبل شکل گرفته باشند به اتاق نقشه کشی آ ورده شده‌اند.بسیاریشان پیشترهیچ آموزش خاصی ندیده‌اند وسالها با صبر و حوصله درفضای خودکار پرورش یافته‌اند تا آنکه غرق درارتباطی نزدیک با مایه‌های اصلی کار و مراحل آن، درسن وسالی که به سادگی تاثیر می‌پذیرند،به افرادی بدل شده‌اند کهدراین حرفه یاریگر و مفیدند.معلوم شده است که کسب درک همدلانه جزئیات که قبل از رسیدن به این مرحله لازم است،به سالها وقت نیازدارد که دستیاران کالج دیده از این لحاظ چندان مزیتی ندارند. این جوانان به واسطه همدلی ذاتی خود با این کار به سوی من آمده‌اند و به دستیارانی وفاداربدل شده‌اند؛اینان اعضای دانشگاه کوچک چهارده ساله ما شده‌اند.   ‏آنچه دیگران را جلب کرده،نوآوری کار در نظر آنان بوده ‏است،و فقط آن قدرمانده‌اند تا شمه‌ای از فرم دستگیرشان شود،بعد ازما جدا شدند تا مهارت سطحیشان را جای دیگری به فروش برسانند. وهستند دیگرانی که درمدتی کوتاه برموضوع مسلط می‌شوند و کشف می‌کنند که به هرحال اصلا اگرخودشان هم بودند درست همین کار را می‌کردند و از بخت نامهربان شکایت دارند که سبب شده بازار کار فعلی در این زمینه بر آنها پیشدستی کند ومصمم می شوند تا بدون اتلاف وقت بیشترمشعلدار این راه باشند.مدام به آنها که وفادارترند به اصرار می‌گویند که دارند فردیت خود را فدای فردیتی می‌کنند که بر این کار مستولی است؛اما هنوز خیلی زود است تا از این لحاظ به یک دستیار ایراد گرفت،زیرا با آنکه لاجرم سالها وسالها  روشها وفرمها و سیاق تفکر و حتی اعتیادشان به شیوه‌های کار فعلی را تکرار خواهند کرد،اما اگر فضیلتی در اصول زیربنای آن وجود داشت باشد،این فضیلت درمراحل اولیه کارعملی خودشان با آنها خواهد ماند تا آنکه سرانجام فردیت خود آنها حقیقتا و به طورمستقل شکل بگیرد.دیده‌ام که آنانی که بیش از همه برسر (( فردیت )) خود درمراحل اولیه کارشان جنجال کرده‌اند،آنها که خود را از این لحاظ سخت جدی گرفته‌اند،بی کم و کاست همانهایی بوده‌اند که کمترین استعداد را داشته‌اند.   ‏کاملا طبیعی است که بسیاری ازعناصر شخصیت آقای سولیوان درهنرش - یعنی آنچه می‌توان شیوه‌های معتاد او نامید - در نخستین کارهایم مشهود است و هر بیننده دقیقی می‌تواند به راحتی آنها را ردیابی کند؛ اما به اعتقاد من یکی از شواهد واقعی دال بر فضیلت ذاتی این کار را می‌توان در این واقعیت یافت که روزی می‌رسد که برخی ازمردان و زنان جوانی که در این سالهای گذشته با این از خودگذشتگی خود را وقف کارمن کر‌ده‌اند فردیتهای کاملا شکل گرفته خود و فرمهایی را که خود خلق کرده‌اند به مکتب تازه عرضه کنند.   ‏امسال به هر یک از آنها پروژه‌ای محول خواهم کرد که خود به دقت آن را در ذهن شکل داده‌ام و کار انفرادی آنها خواهد بود.هر یک از آنها پروژه را مرحله به مرحله در اتاق نقشه کشی و بعد در محل احداث تکمیل خواهد کرد،در صورت لزوم با مشتری دیدار خواهد کرد و پروژه‌ را به این ترتیب به حد کمال خواهد رساند؛ دستاوردی که در غیر این صورت ممکن نمی‌بود؛می‌توان تضمین کرد که شور و شوق و درک او از جزئیات به حدی می‌رسد که عالیترین منافع را برای مشتری در بر داشته باشد. این امتیازها اگر در اختیار دستیارانی قرار بگیرد که جاه طلبی خود پرستانه یا اعتماد به نفس بیش از حد دارند در مدت کوتاهی چنین نظامی را در هم خواهد ریخت؛ اما من نمی‎‌توانم بگویم که دستیاران خود من ثابت کرده‌اند که این نظام توفیق معقولی داشته است و چشم اندازهای ارائه آن به عنوان خط مشیی ثابت در آینده بسیار روشن است.   به هر حال،من اعتقاد دارم که فقط اگر یک فرد در کی از پروژه‌های مختلف حاصل کند و خصوصیت هر یک از جزئیات را در کل مجموعه نیز تعیین کند، حتی اندازه و شکل قطعات شیشه در پنجره‌ها،و آرایش و مقطع بی اهمیت ترین عناصر معماری را،آن وقت است که وحدتی که روح تک تک آثار هنری است حاصل می‌آید.پس باید تعداد کمتری ساختمان را بر عهده یک معمار گذاشت. برآیند کارش لاجرم نسبتا اندک خواهد بود-البته اندک در مقایسه با حجم کاری که در هر یک از پنجاه (( دفتر موفق )) ‏ معماری امریکا تولید می‌شود.به اعتقاد من اگر بخواهیم در آینده شاهد بهترین معماری در امریکا باشیم هیچ راه وسطی نیست که ارزش فکر کردن داشته باشد. یک معمار نمی‌تواند جزئیات مهم و تعیین کننده مفهوم ذهنی خود را برعهده دستیاران خود بگذارد؛هر قدرهم که این دستیاران همدل وتوانا باشند بازهم معمار فقط می‎‌تواند همان قدرملاحظه آنان را بکند که استاد آ داب دان نقاشی ملاحظه شاگردش را می‌کند و به او اجازه می‌دهد جزئیات تابلوی استاد را بکشد.معماری که کارفردی می‌کند باید تکنیکی داشته باشد کاملا شکل یافته وخاص خودش،که اگر بارور باشد،به همراه خود او رشد می‌کند. اینکه هرچیز ((سر جای خود )) باشد،مستلزم دقت ومطالعه مداوم درباب موضوعاتی است که دست اندرکاران مکتب قدیم اصلا اطرافشان نمی‌روند.   ‏واما آینده – کار به راستی هرچه ساده ترخواهد شد؛با خطوطی کمتر اما گویاتر،با فرمهایی کمتر؛ با زحمت کمتر اما روشنتر، تجسمی تر؛روانتر اما منسجمتر؛و ارگانیک ترخواهد شد. به جایی خواهد رسید که علاوه برجفت وجورکردن کاملتر شیوه‌ها ‏وفرایندهایی که درخلق آنها به کارگرفته می‌شوند،چیزهای هرچه بیشتری را خواهد یافت که از لحاظ روش یا فرایند زیباترند یا شهرت خوبی دارند و آنها را با تیزترین و پرقدرت ترین اثر سرپنجه ‏خویش آرمانی خواهد کرد. این کاربا پختگی و تعمیق درک و قدرشناسی از زندگی،شخصیت فرد را که برای خدمت به او شکل ‏گرفته است صمیمانه تر پیشگویی و آرمانی خواهد کرد ومهم هم نیست که نتیجه نهایی حتما باید چقدر ارزان تمام شود.حال وهوای فروتنانه خاص آن همان قدرخالص وجانفزا خواهد بود که حالت ‏خاص درختان و گلها ،یعنی آن گونه که مقررشده بی نقص باشند، چون فتط به این صورت معماری می‌تواند لایق مقام رفیع خود یعنی هنری ازهنرهای زیبا باشد،و معمار می‌‌تواند تعهدی را که دربرابر مردم تقبل کرده است اجرا کند- تعهدی که طبیعت حرفه خود او بر دوشش گذاشته است. آبادی تابستان ۱۳۷۱