مقدمه

اگر دقت کنیم خواهیم دید ، بیشتر افراد خود را در ارزیابی آثار هنری محق دانسته یا لااقل عادت بر این است که بدون صلاحیت اکتسابی یا برخورداری از دانش مدّون ، در بارۀ انواع آثار هنری اظهار عقیده می کنند .

شاید یک علت این باشد که تصور می کنند هنر صرفاً یک امر ذوقی یا حتی غریزی است و همانطور که ممکن است بگویند فلان خوراکی چقدر بامزه است یا فلان گل چه زیبا و هوشرباست ( واکنش های غریزی نسبت به مزه و بو ) ؛ به همین سهولت نیز در بارۀ زیبا بودن یا نبودن اثر هنری یا قابل درک بودن یا نبودن آن از روی طبع داوری می کنند . باید گفت اظهار نظر در مقولۀ هنر ، مانند هر مقولۀ فکری و علمیِ دیگر ، نیاز به فراگیری مقدمات ویژۀ آن و ممارست در دیدن و اترزیابی نمودن آثار بسیاری دارد و امری نیست که با یاری غریزه یا فطرت انجام پذیر باشد .

متأسفانه در نظام آموزشی متداول ، کمترین مجال برای تمرین نقادی وجود دارد . از این رو ، بیشتر افراد ، حتی خودِ هنرمندان با تکیه بر غریزۀ شخصی اظهار عقیده می کنند .

۱٫

نقد کوششی است عملی مبتنی بر پایه های تئوریک که می توان بر اثر ممارست و جست و جو ی شخصی در آن به مرحلۀ روشن بینی رسد . هدف اصلی از نقد هنر، یافتن نحوه ای از نگرش بر آثار هنری است که بیشترین آگاهی در بارۀ مفاهیم آن را برایمان فراهم می آورد .

گرچه هر اثر هنری خود ، آگاهی های لازم رادر برابر نگاه فرد کار آزموده قرار می دهد ولی کوشش ما در وهلۀ نخست آگاهی یافتن به این مسئله است که « آگاهی داشتن » چه ارتباطی با « ارزیابی » آن اثر دارد . بی شک ، داده های تاریخی ، باستان شناسی و زندگینامه ای در بارۀ هنرمند و هنر می تواند به ما کمک کند اما به تنهایی برای نقادی اثر کافی نیست . هدف عمدهۀ دیگر از نقد هنر ، درک کامل تر از شناخت صوری و محتواییِ اثر است . بی تردید انسان از پی بردن به علل و اشاراتی که در هنر موجب خوشی خاطر و تغذیۀ ذهنی اش می شود ، لذتی چندگانه می برد .

مخاطب با تجربه ، باید بتواند از درک لذت های بیشتر یا عمیق تری که هر اثر هنری در مقابلش قرار می دهد برخوردار شود . نقد هنر، به وی این امکان را می دهد که جست و جوی خود را با روشی اصولی به پیش ببرد . لذتی که از هنر نصیب می شود ، تابع دو نکته است : یکی کیفیت خودِ اثر ، و دیگری توانمندی شخص در استفاده از آگاهی های خود هنگام تماشا و ارزیابی اثر . بنابراین ، شناخت مقولات نقد از راه متمرکز ساختن ذهنیت و حساسیت پرورش یافتۀ شخص ، موجب می شود که فهم هنری و درجۀ حساسیت و سواد بصری وی هردم افزایش یابد . بعضی ها تصور می کنند جست و چوی مداوم در مباحث نقد و کسب آگاهی بیش از حد در زمینۀ هنر ، ذوق را از جنبه های شهودی خالی و پُر از محاسبات و سنجش گری های مزاحم می سازد و در نتیجه ، او را از درک لذت های هنری باز می دارد . می توان گفت تمرکز تخصصی به یرخی نکات آماری و تاریخی رشته های نظریِ هنر در دانشگاهها ممکن است چنین تصوری را تأیید کند اما واقعیت آن است که کسب دانش گسترده ای که مورد نیاز منتقدان هنر است ، علوه بر اینکه ابزار کارِ استنباط و استناد ایشان است ، موجب می گردد تا علل و عواملی که موجبات تأ ثیر گذاری هنر بر ذهنیت شان را فراهم ساخته نیز به خوبی دریابند . فقط از چنین راه ظریف و دشواری است که منتقد هنر به معنا و محتوایی که زندگی اش را غنی ساخته و جز در پرتو درک هنر میسر نیست ، پی می برد . بدون آگاهی از نقد هنر ، هنگامی که با « هنر » به « طورکلی » مواجه می شویم گویی احساس می کنیم چیزی موهوم ( زیبا یا ترسناک ... ) بر وجودمان چیره شدن است . در چنین وضعیتی یا احساس ملال و درماندگی می کنیم ، یا سرشار از نشاط می شویم ... در چنین وضعیتی که ذهن ما قادر به نقد اثر ( تئاتر ، سینما ، نقاشی ، ادبیات ، ...) نیست ، پرسشی از سر جهل و تاریکی های روح مان سر بر می آورد که چرا ؟ چرا اینگونه غرق اندوه یا سرشار از سرخوشی ام ؟! وقتی که دلایل این « چرا؟ » را به درستی ندانیم ، اثر هنری با ما همچون گیرنده ای منفعل رفتار می کند ، اما با جراًت باید خاطر نشان ساخت که کاربرد نقد هنر، به همین مقدار از فهم ما دربارۀ معنی و لذت حاصل از هنر محدود نمی شود . زیرا انسان نیاز شدید دارد که فهم خود از اثر هنری را با دیگری در میان بگذارد . در واقع برای او احساس نا خوشایند ی است که زیبایی ها را درک کند بدون آنکه بداند واکنش دیگران در برابر آن زیبایی ها چیست .

رأی دادن به اینکه کدامیک « بهتر » یا « گرانتر » است ، ریشه درآرزوی فطری آدم ها برای به تملک در آوردن « بهترین ها » دارد . در نتیجه می توان با استناد به همین تمایل فطری انسان ، به تکوین « نظام قیاسی » پرداخت که در دستان آدم ها به تدریج منتهی به « نقد » و سنجش امور ( تشخیص سره از نا سره ) شده است .

۲

ما نیاز به یک چارچوب مستحکم داریم تا داوری خود را بر آن استوار سازیم : کدام چیز خوب ، بهتر ، یا بهترین است ، چرا؟ زیرا می خواهیم در بارۀ چیزی که می پسندیم اطمینان خاطر داشته باشیم .

گردآورندگان مجموعه های هنری ( کلکسیونرها ) نیز طی دوران های مختلف در طول تاریخ هنر ، در کار نقد سهم داشته اند زیرا خریدهای آنها طبعاً مبتنی بر داوری های نقا دانۀ خود یا مشاورانشان بوده است . به طور کلی هر گونه فعالیت در زمینۀ خرید ، فروش ، و عرضه کردن آثار هنری ، حاکی از نقشی است که « نقد » ایفا می کند . درنتیجه باید گفت که نقد همواره با هنر قرین بوده است. نقد ، چنانکه پیداست در حال حاضر نفوذ خود را بر آنچه هنرمندان قصد دارند به وجود آورند آشکار می کند . به بیان دیگر ، منتقد در تولید آنچه که نقد می کند ، تأثیر می گذارد .

اگر نقد ، درمراحل ابتدایی اش بر اثر نیاز به درک هنری و برخورداریِ کامل از فهم اثر هنری پا گرفته بود ؛ در شرایط حاضر به صورت ضابطه بندیِ اندیشه ها و آرایی در آمده است که معیارهای خلق اثر هنری شمرده می شوند . بی تردید بنای کار بر این نبوده و نیست که در آفرینش هنرمندان مداخله ای به عمل آید . بلکه ضمن آموزش هنر و گفت و گو دربارۀ هنر ، یا خریداری آثارهنری ، معیارهای درک هنر برای عموم نیز ایجاد شود . اینگونه است که هنرمندان در پایگاهی قرار می گیرند که آثارشان را نه به عده ای افراد نا آگاه از هنر و بی خرد در عرصۀ زیبایی شناسی ، بلکه به مخاطبانی با فرهنگ که از درک آثار هنری برخوردارند ، عرضه کرده یا می فروشند . این فرایند ، موجبات ارتقای کیفی اثر هنری از سویی ، و ارتقای سواد بصری مخاطبان از سوی دیگر می شود . در این میدان ، منتقد نقش آموزگار ، راز گشا و راهگشا را بر عهده دارد و در سطوحی ، نقش مترجم میان یک اثر هنریِ رازناک و پیچیده با فهم عمومی را ایفا می کند .

۳

برای اینکه منتقد به درستی از عهدۀ کار براید به چه چیزهایی نیاز دارد؟ چه چیزهایی باید بداند ؟ چه مهارت هایی باید داشته باشد ؟ پاسخ می تواند چنین باشد :

- منتقد باید اثر را ببیند و قضاوت را با عدالت و نیک نفسی توأم کند.

- منتقد با خود هنرمند یا نویسنده به صورت شخصی طرف نباشد .

- اساس نقد بر آزادیِ اندیشه استوار است و تنها از این راه ذوق و سلیقه و ادراک مردم از هنر ، ادبیات و فلسفه بالا می رود .

- منتقد باید تعهد به اعتلا بخشیدن به جامعۀ خود را سنگ بنای خلاقیت خود بداند .

- منقد پرچمدار تفکر انتقادی است ودر فرایند سلیقه سازی جامعه نقش انکار ناپذیری دارد .

- منتقد همواره در معرض پاسخگویی ، اقناع دیگران و نوید اعتلا و تکامل فضای فرهنگی است ، کوششی که آسان نیست و آسان به دست نمی آید .

- منتقد باید به نشریه ای که در آن می نویسد ، هشدار دهد که سلیقۀ سیاسی یا چارچوب سلایق ادبی ، هنری ، فلسفی یا حزبیِ آن نشریه ، و دوستی و دشمنی نشریه را با هر کسی یا هر جریانی را در سیاق نقادیِ خود دخالت نمی دهد .

- منتقد باید خِرد را اساس و بنیان نقد خود بداند ، همانگونه که « نقد مدرن » دیگر به اتحاد و پیوند میان « مؤلف » و « اثر » کاری ندارد و نقد باید صرفاً به « بنیان اثر » بپردازد .

- از آنجاکه خواندن و دریافتن یک تابلوی نقاشی یا اثر طراحی در وهلۀ نخست مثل حضور یافتن در یک مکان نا آشناست ، اعتقاد دارم که منتقد باید بتواند به مخاطب بگوید که از قرار گرفتن در یک فضای نا آشنا نومید نشود و به اصطلاح ، پس نزند . مواجهه با یک اثر هنری که در نگاه اول « بسته » و « ناآشنا » جلوه می کند ، شباهت بسیاری با مواجهه با یک زبان دیگر به جز زبان مادری دارد . حلقۀ مفقودۀ میان مخاطب و اثر هنری در اینجا توسط منتقد و رسانه تأ مین می شود . خواندن یک زبان بیگانه در وهلۀ نخست نیاز به یک مترجم دارد . منتقد ، به نوعی مترجم میان « اثر » و « مخاطب » است .

 ۴

با مطالعۀ تاریخ هنر ، با آشنایی بیشتر نسبت به معیارهای متعدد هنر و با بررسی سبک ها ی هنری معلوم می شود که یک معیار ثابت و عینی که مورد توافق همه باشد وجود ندارد که آن را به مثابۀ یک خط کش واحد به کار گرفت . به طوری که اتفاق می افتد که حتی مرز میان « نقد » و « تحلیل » و « تفسیر » آنقدر باریک می شود که در خیلی مواقع ، حتی مرزی باقی نمی ماند .

نقد ، پدیده ای همچون کتابهای درسی نیست که در چارچوب های بسته و پاسخ های چهار جوابی بگنجد . و کیست که نداند که مدرسین هنر به شاگردان تذکر می دهند که چار چوب ها را بیاموزند و بعد ها برای ورود به دنیای هنر و خلاقیت آنها را فراموش کنند ... تفکر انتقادی زمانی در ذهن ریشه می دواند که سالها از انکار آن چارچوب های مدرسه ای گذشته باشد و منتقد سرد و گرم روزگار را چشیده باشد .در نتیجه ، براهین متّقن و قوای ذهنی منتقد را به الماسی ظریف ، مستحکم و زیبا تبدیل کرده باشد .

ترازوی تحلیل و عینک نقد و سازوکار تفسیر ؛ از جمله اموری نیستند که با روحیۀ محفل گرا و تفکر مبتنی بر انتقامجویی فردی و حذف مخالف ، کمترین نسبتی داشته باشد .

نقد ، سخن گفتن آگاهانه در بارۀ هنر به منظور بالا بردن فهم و ارزیابی اثر هنری است . اما نقد صرفاً تلاشی منطقی و عقلانی نیست ، نقد توأمان به احساس و اندیشه نیاز دارد .

۵

در سنت نقد نویسی اروپایی ، در دویست یا سیصد سال گذشته ، رسم بر آن بوده است که نویسندگان خلاق دست به نگارش نقد هنری می زده اند ، از جمله : استاندال ، گوتیه ، بودلر ، زولا ، ... این سنت با استاندال و گوتیه شروع شد و تا اوایل قرن بیستم ادامه پیدا کرد . در اروپا ، با ظهور و توسعه ی نمایشگاههای هنر تجسمی ، در طیِ قرن هجدهم ، نقد هنری به صورت تخصصی تر شروع به رشد کرد .در قرن نوزدهم هم با افزایش روزنامه ها و مجلات و توسعه ی نمایشگاههای هنری ، منتقدان شروع به نوشتن مقالات انتقادی در مطبوعات کردند .

منتقدان هنر ، بویژه در فرانسه ، اغلب نویسندگان خلاقی بودند . « بودلر » معتقد بود که نقد باید با تعصب ، پر شور و سیا سی باشد . او مخاطبان خود را به هنری دعوت می کرد که زندگی جدید را تقدیس کند .

« پرودون » متفکر سوسیالیست ، تئوری هنر خود را در سال ۱۸۶۵ منتشر کرد و در آن اظهار داشت : « هدف هنر هدایت ما به خودشناسی از طریق آشکارکردن همه ی اندیشه هایمان ، حتی پنهان ترین آنهاست ... »

« گیوم آپولینر » مشهورترین نویسنده ی اوایل قرن بیستم است که به نقد نویسی پرداخت ، اما ، می توان به « پل والری » ، « راجر فرای » و « کلیو بل » ( Clive Bell) هم اشاره کرد که این دوتای آخر در انگلستان تئوریِ هنر فرمالیستی را تدوین کردند. فرای و بل معتقد بودند که جوهر نقاشی همان تناسبات عناصر تجسمی با یکدیگر است ؛ و می گفتند هنر نقاشی در واقع همان « سازماندهی تجسمی » Plastic Organization است . بعدها « سِر هربرت رید » در حوزه ی نقد بسیار کوشید، اما بعد از جنگ جهانی دوم « جان برگر » انگلیسی ، بهترین نقد ها را نوشت . پس از جان برگر ، یک منقد آمریکایی به نام « کلمنت گرینبرگ» Clement Greenbergکه قبلاً مارکسیست بود ، نوعی زیبایی شناسی فرمالیستی را همراه با شور سیاسی ترویج کرد . گرینبرگ که از اکسپرسیونیسم انتزاعی حمایت کرده بود ، به صورت وسیعی در آمریکا و انگلستان نفوذ پیدا کرد ( در انگلستان بیشتر ، اما در اروپا کمتر ) ، پس از او ، « هارولد روزنبرگ » نیز که از مدافعان اکسپرسیونیسم انتزاعی بود با دقت و حس مسئولیت بیشتری نسبت به گرینبرگ ، به عنوان منتقد مطرح شد .